Whois Mark Yahoo bot last visit powered by  Ybotvisit.com Seo Monitor islameonline4.blogspot.com/ 2011-02-06 monthly 0.5  free web counter Counter Powered by  RedCounter
dns failure
‏نمایش پست‌ها با برچسب 5-اسلام آورندگان. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب 5-اسلام آورندگان. نمایش همه پست‌ها

داستان اسلام آوردن خانم هاجره شيخ از زبان خودش

Posted by محمد


 
براي مدتي سرگردان بودم
داستان اسلام آوردن خانم هاجره شيخ از زبان خودش
ترجمه: عبدالعزیز ویسی


توضيح:

مطلبي را كه پيش روي داريد از كتاب «اينك خورشيد از غرب طلوع مي كند» نوشته خانم مظفر حليم و ترجمه آقاي عبدالعزيز ويسي برگرفته شده است. كتاب فوق حاوي سرگذشت و تجارب تازه مسلمانها آمريكائي و اروپايي كه توسط خود آنها بيان شده است. خانم مظفر حليم طي ديدارها و نامه نگاريهايش با اين تازه مسلمانها موفق به جمع آوري آنها در اين مجموعه گرديده است. درضمن بخش دوم اين كتاب توسط فراخوان از طريق اينترنت جمع آوري شده است. برادران عزيز را به تهيه و مطالعه اين كتاب بسيار گرانبها سفارش مي كنم.

با خانم سوزان دي پاس در مسجد «تيميه» (1) در يك مراسم عقد آشنا شدم. او به عنوان يك پرستار در «يو اس ال» كار مي كرد. او زندگي گذشته اش را ترك كرده بود تا در دين اسلام زندگي آرام و لذت بخشي داشته باشد. اما متاسفانه از سوي يك سري افراد به اصطلاح مسلمان كه به طور درست دنباله رو ارزشهاي اسلامي نبودند، مورد بي مهري قرار گرفته بود. اما الحمدلله گروهي ديگر او را در راه دين حمايت مي كردند. آنان او را با عمل درست با اسلام و مسلمانان واقعي آشنا كردند و اكنون ازدواج كرده است و صاحب دختري زيبا بنام رابعه و همسري دوست داشتني باشد.

او نه تنها از نظر عملي يك مسلمان به تمام معنا است بلكه الگوي كاملي براي خانواده اش نيز مي باشد. برادرزاده اش كه 22 سال سن دارد و در دانشگاه «بركلي» (2) مشغول به تحصيل است به تازگي به دين اسلام گرويده است. اسم اين برادرزاده اش «حسن» است.

در سال 1994 بعد از مطالعه قرآن و آشنايي با افراد مخلص و متواضع كه قبلا هرگز نديده بودم مسلمان شدم. قبلا چيزهايي در مورد مسلمانان مي دانستم اما تحت تاثير آنها قرار نگرفته بودم. زيرا آنها فقط به صورت اسمي و ظاهري مسلمان بودند و از نظر عملي چيزي از اسلام نمي دانستند و من هيچ چيز در مورد اسلام از آنها نفهميدند و اين ناآگاهي از اسلام ادامه داشت تا اينكه قرآن و سيره رسول اكرم صلي الله عليه و سلم را مطالعه كردم. احساس كردم كه بايد تغييري در زندگي ايجاد كنم.

دچار سر در گمي شده بودم. زيرا مي دانستم خداوند خود مي داند كه چه كسي را چگونه هدايت كند. خيلي افتخار مي كنم و بر خود مي بالم كه اسلام را پذيرفته ام. هر چند كه پذيرفتن دين اسلام يكسري مسؤوليت ها را به همراه دارد اما منافع آن غير قابل شمارش است.

پدرم اهل فرانسه و مادرم ايتاليايي است و خودم بزرگ شده شهر «بوستون» (3) هستم. البته قبل از دين اسلام مسيحي بودم. مادرم خيلي زن معنوي گرايي است هر چند كه خيلي به دستورات مذهب كاتوليك پايبند نيست. او هميشه معتقد بود كه پروردگار او را مي بيند و با او هم گفتگو مي كند. البته هيچ گاه به ما نمي گفت و خود نيز معتقد نبود كه حضرت عيسي خداست.

روح مقدس يك موضوع نامشخصي براي من بود (در مقابل مفهوم تثليث پدر، پسر، و روح القدس) و من جواب درستي در باره اين موضوع از هيچ مسيحي دريافت نكردم. آيا روح مقدس (روح القدس) همان خداست؟ حتي در زمان بچگي ام نمي توانستم بفهمم چرا ما بايد براي همه اينها نماز بخوانيم. چرا فقط براي خدا نماز نخوانيم؟ پدرم كاتوليك است اما زياد پايبند به آن نيست و ما درباره اين موضوعات زياد با هم صحبت نمي كنيم. بيشتر به موضوعات تجارت، ورزش و آب و هوا علاقمند است.

من براي پدرم دعا مي كنم كه روزي او نيز در اين راه گام بردارد. خواهرم يك «لوترن» (4) متعصب است. پسر بزرگش مسلمان شده است هرچند كه من تاثيري در مسلمان شدن او نداشتم و او فقط خودش با مطالعه مذاهب دنيا در دانشگاه بركلي، به اسلام روي آورده است. خيلي به او افتخار مي كنم زيرا من يك حامي از خانواده اي ديگر يافته ام. اسلام يك مفهوم بيگانه و غريبي در اين كشور است.

متاسفانه رسانه هاي گروهي با ديد بدي به اسلام و مسلمانان نگاه مي كنند؛ بسياري از مردم آمريكا در مورد دين اسلام نظري ندارند و زماني كه مي دانند من مسلمان هستم بسيار تعجب مي كنند. هرچند كه تقريبا هشت مليون مسلمان در اين كشور زندگي مي كنند. من متوجه شده ام كه اين مسلمانان بر خلاف نظر عموم به جاي اينكه متعصب باشند، بسيار كنجكاو هستند.

مي دانم كه اسلام مرا به شخص بهتري تبديل كرده است ديگر خيلي خودپسند نيستم بلكه به حال خودم بسيار دلسوزي مي كنم. فقط به اطراف نگاه مي كنم و مي فهمم كه واقعا چقدر خوشبخت هستم. مي دانم كه خداوند از تمام افكار و اعمال من باخبر است. (چه خوب و چه بد) و من هم طبق دستورات او اين راه را طي مي كنم. درك مي كنم كه كمك به ديگران و سبك كردن بار ديگران بسيار لذت بخش است.

اكنون 37 سال دارم و سعي مي كنم هر روزم بهتر از ديروزم باشد. احساس مي كنم وقت زيادي از عمرم را تلف كرده ام. قبل از رفتن از اين دنيا به دنياي ديگر كارهاي زيادي بايد انجام داد و اميدوارم به بهشت وارد شوم. پرستار هستم و مي دانم كه در زندگي بعضي از مريض ها تاثير داشته ام. همچنين به دوستانم در مورد كارهاي پزشكي كمك مي كنم. معماري هم بلدم هرچند كه در ابتدا آن را كاري بيهوده مي دانستم اما از نظر اسلامي متوجه شدم كه راهي براي كمك به مردم يافته ام.

مهمترين چيزي كه از اسلام به من رسيده است آرامش دروني است. ديگر نگران آينده و موقعيتهاي آن نيستم. مي دانم كه خداوند بر گذشته و آينده من عالم است. و من بايد زندگي كنم و خداوند مهربان است و بيشتر از وسعت و توانايي ام از من كار نمي خواهد. هر روز خداوند را شكر مي كنم كه مرا به دين اسلام هدايت كرده است. سلام و درود خداوند بر تمام كساني كه اين داستان را مي خوانند.
_______


به نقل از «اينك خورشيد از غرب طلوع مي كند» نوشته خانم مظفر حليم با همكاري بتي باوتمن ترجمه آقاي عبدالعزيز ويسي ـ نشر احسان 1381

--------------------------------------------------------------------------------

(1)- Taymiyah

(2)- Berkeley

(3)- Boston

(4)- Lutheran
 

داستان اسلام آوردن خانم سندي وبر مبلغ مسيحي

Posted by محمد




داستان اسلام آوردن خانم سندي وبر مبلغ مسيحي

ترجمه عبدالعزيز ويسي


سندي وبر معاون مدرسه «نيو هاريزن» است. شخصيت جالب توجهي دارد. هميشه از صحبت كردن با او لذت مي برم. براي مدت زيادي مبلغ مسيحي بوده است و چقدر تغيير عجيبي است كه يك مبلغ مسيحي به دين اسلام بگرود. پروردگار، خودش شخصي را كه مي خواهد هدايت كند انتخاب مي كند و كسي را كه مي خواهد به او نزديك شود دوست دارد. الله اكبر!

اولين آشنايي من با دين اسلام در سال 1982 بود. زماني كه در كنيا معلم بودم. معلم يك مدرسه ديني مسيحيت در دويست و پنجاه مايلي غرب «نايروبي» بودم. اغلب به نايروبي سفر مي كنم تا دوستاني را كه در آنجا هستند ملاقات كنم و تفريحي هم كرده باشم. در آن هنگام در «نايروبي» بود كه متوجه گروهي از مردم شدم كه در اجتماعات مختلف گرد هم مي آمدند. اين افراد به نظر من زندگي خوبي داشتند. خيلي پايبند اصول خانواده بودند. هيچ وقت الكل و مواد مسكر ديگر نمي نوشيدند. به بزرگترها احترام مي گذاشتند و به همديگر كمك مي كردند. بعد از طريق يكي از دوستانم متوجه شدم اين افراد مسلمان هستند.

در سال 1983 به آمريكا برگشتم. چهار سال بعد احساس كردم كه بايد مذهبم را تغيير دهم زيرا احساس مي كردم اينجا در آمريكا در مسيحيت اشتباهاتي وجود دارد و مذهب كاتوليك نمي توانست جوابگوي پرسشهاي من باشد. مردم سرد و بي خيال بودند. در جشنها هميشه الكل و مواد مصرف مي كردند. اصلا ازدواج كردن مساله نبود زيرا تو مي توانستي با هر كس قرار بگذاري و با او باشي. مردم بيشتر به آرايش كردن، مد جديد لباس و مد جديد مو مي پرداختند.

در ماه آوريل 1987 تصميم گرفتم كه به طور جدي تغيير مذهب بدهم. مردمي را كه در نايروبي ديده بودم، به خاطر آوردم. در آن هنگام كه در شيكاگو زندگي مي كردم، مسجدي يافتم. كتابهايي در مورد اسلام پيدا كردم و دو هفته بعد شهادتين را بر زبان آوردم و مسلمان شدم. همه اين موارد فقط از جانب خودم بود و با هيچ مسلماني هم دوست نبودم و خداوند بر همه چيز آگاه است.

در سال 1987 مسلمان شدم و خانواده مخالفتي نشان ندادند. هرچند كه بعد از پوشيدن حجاب تعدادي از دوستانم را از دست دادم. متوجه شدم كه اسلام زندگي انسان را بهبود مي بخشد بويژه وقتي كه انسان در روز، پنج مرتبه نماز مي خواند و اين يك زنگ تفريحي است براي دوري از كارهاي روزمره و اينكه به جنبه روحي خود نيز بپردازيد. اكنون در مدرسه اسلامي «پاساداناي كاليفرنيا» كه «نيوهاريزن» نام دارد، كار مي كنم و عصرها به دانشكده حقوق مي روم. صاحب دو بچه هستم يكي هشت سال و ديگري پنج سال سن دارد.


------------------------
برگرفته از «اينك اسلام از غرب طلوع مي كند» نوشته: بانو مظفر حليم ترجمه عبدالعزيز ويسي « نشر احسان»
 

سرگذشت ميخائيل شروبيسکي

Posted by محمد

سرگذشت ميخائيل شروبيسکي
تنظيم و ترجمه: شفيق شمس

ميخائيل شروبيسکي از آن يهوديهايي بود که به شدت از اسلام متنفر بود او ساکن يکي از شهرکهاي يهودي نشيني بود که به تنفر از اسلام ومسلمين معروف هستند.الگوي او يک يهودي تروريست به نام" باروخ گولد اشتاين"بود،همان که فلسطينيان را هنگام نماز در حرم ابراهيمي تير باران کرد.نسب ميخائيل شروبيسکي به يک طايفه بزرگ يهودي در جمهوري آذربايجان برمي گردد.آنها در سال 1993 به فلسطين اشغالي نقل مکان کردند.او که آن زمان سي سال بيشتر نداشت تصميم گرفت در شهرکي زندگي کند که اسوه والگوي او (باروخ گولد اشتاين )در آنجا زندگي کرده بود.شهرک "کريات اربع " جايي است که اکثر تندرويان يهودي در آنجا زندگي مي کنند.ميخائيل شروبيسکي به زودي با وضعيت جديد خو گرفت.ابتدا به کرايه کردن خانه اي در آن شهرک پرداخت،سپس به حرفه اش که همانا پرورش اندام بود پرداخت.او ازفعالترين افراد آن شهرک بود به طوريکه بعد از مدتي تصميم گرفت به جنبش"کها ناحي "بپيوندد.اين جنبش که توسط يهوديهاي افراطي اداره مي شداز خطرناک ترين جنبش هاي يهودي بودکه نفرت وعداوت شديدي نسبت به اسلام ومسلمين علي الخصوص فلسطينيان داشتند.ميخائيل شروبيسکي در اين مورد مي گويد:با پيوستم به اين جنبش مي خواستم کينه توزي خود را نسبت به اعراب ومسلمانان که در آذربايجان درمن شکل گرفت ودر کريات اربع به اوج خود رسيد به مسلمانان نشان دهم.در واقع مي خواستم با يک عمليات انتحاري در يکي از مساجد شهر الخليل مسلمانان را در هنگام نماز خواندن به خاک وخون بکشم.يعني همان کاري را انجام بدهم که گولد اشتاين انجام داد. بعد ار اينکه نيروهاي مقاومت فلسطيني عملياتي رادر عمق خاک اسرائيل انجام دادند ديگر طاقت نياوردم وبا چند تن از بزرگان شهرک جلسه اي تشکيل داديم.من به آنها گفتم فقط شعار نوشتن بر ضد اعراب روي ديوار منازلتان فايده ندارد، بايد برويم وکار را يکسره کنيم.بايد از همه آنها انتقام بگيريم .اگر شما مرد هستيد پس به پا خيزيد تا به شهر الخليل برويم وهمه مردم آن را قتل عام کنيم.اما علي رغم افراطي گري که داشتم در داخل من طوفان عجيبي به پا شده بود.به خيلي از مسائل همراه با شک وترديد مي نگريستم؛علي الخصوص اين جهان آفرينش که هروقت سؤالات خود را از خاخامهاي يهودي مي پرسيدم آنها جوابهايي به من مي دادند که اصلاٌ قانع نمي شدم.همواره از ديگر اديان به خصوص اسلام مي خواستم معلوماتي کسب کنم اما هيچوقت موفق نمي شدم زيرا خاخامهاي يهودي همواره به سب و ناسزا به نبي اکرم(صلي الله عليه وسلم) و هرچه به اسلام تعلق داشت مي پرداختند.در همين دوران اتفاقي در زندگي من افتاد که از اين رو به آن رو شدم؛حدود سه سال پيش بود که با جواني به نام خليل الزلوم از شهر الخليل آشنا شدم.او مکانيک بود وآمده بود تاماشينم را تعمير کند،وقتي فهميدم او مسلمان است بر رويش اسلحه کشيدم وتهديد کردم اگر نزديکتر بيايد او را تير باران خواهم کرد.او خيلي آرام وبا اعتماد به نفس کامل جلو آمد ومرا به گفتگو دعوت کرد.او روش خيلي عاقلانه اي را به کار برد.وليد خيلي خوش اخلاق بود.من تا مدتها با او در ارتباط بودم به طوريکه بعد ازدو سال خودم علاقمند به تحقيق در مورد دين اسلام شده بودم.بعد از اينکه چند فرهنگ لغت به زبان عربي تهيه کردم توانستم به حد کافي با دين اسلام آشنا شوم.از وليد خواستم که نماز را به من بياموزد.همچنان بيشتر وبيشتر در مورداسلام آموختم تا اينکه احساس کردم در درياي معرفتي که پيدا کرده بودم غوطه ور شده ام؛احساس کردم آنچه که حالا در درون من تجلي پيدا کرده بوداز بدو تولد در من وجود داشته است .در نهايت قفل زبانم توسط کليد توحيد گشوده شد ومن شهادتين را أدا کردم.بعد از اينکه اسلام آوردم شهرک نشينان عرصه را بر من تنگ کردند،به طوري که از ترس جانم زندگي در آنجا را ترک کردم وبه کشور اصلي ام آذربايجان برگشتم.در آذربايجان هم وضعيتي بهتر از کريات اربع نداشتم؛پدر ومادرم هرگز حاضر نبودند مرا ببينند.من هم تصميم گرفتم به جاي اولم برگردم،اما اين بار به جاي شهرک يهودي نشين به روستاي ابوغوش در کمربند سبز نزديک قدس شريف باز گشتم.واکنون نيز خدا را شاکرم که در کنار همسرم "مسينا"خانواده اي مسلمان را تشکيل داده ام. من چهار فرزند دارم که اسامي آنها به ترتيب: يعقوب عبدالعزيز، عيسي عبدالرحمن، منا و ميثا است. در آخر تنها آرزوي من است که بتوانم اسمم را در مدارک هويتم تغيير بدهم؛آن هم به خاطر حج بيت الله الحرام است نه چيز ديگري،چون مي ترسم مقامات عربستان به خاطر اسمم در اوراق هويت از ورود من جلوگيري کنند.مي خواهم فرزندانم در مدرسه اي که به حفظ قرآن کريم مي پردازد تربيت کنم،همچنين اميدوارم بعد از آزادي مسجد الاقصي در آنجا نماز بگذارم؛هر چند مشکلاتي در عصر حاضر موجود است وامت اسلام از هم گسسته است اما پيروزي از آن مسلمانان است. والسلام.

 
مصدر: سايت نوار اسلام
IslamTape.Com

نور هدایت

Posted by محمد


نور هدایت
احمد اسماعیلی
رئیس هیئت علمای مسلمین ـ نروژ
  پنج دقیقه ای به نماز مغرب مانده بود. در دفتر کارم نشسته بودم. یکی از دوستـان آمد و گفت که زن و مردی نروژی با شما کار دارند. از آنجا که اولین بار نبود که نروژیها به مسجد ما می آمدند، به آن فکر کردم که یا از خبرنگاران هستند و یا از طرف اداره پلیس. به دوستـم گفتم که به آنها بگوید که در سالن مسجد تا بعد از اتمام نماز منتظر بمانند. اما دوستمـان برگشت و گفت: می پرسند: آیا می توانیم کـه نماز را نگاه کنیم؟
 در جواب گفتم: بله، مشکلی نیست، اما به آنها بگو که نباید فلمبرداری کنند. نماز مغرب را با جماعت خواندیم. دیدم زن ومردی با در دست داشتن یک دوربین فیلمبرداری در گوشه ای نشسته اند. بعـد از نماز سنت رواتب آنها را به دفتر مسجد دعوت کـردم و پرسیدم که آیا با من کاری داشتیــد؟
 مرد که بعدا خودش را گیسسل معرفی کرد، دهن به سخن گشود و خود را چنین معرفی کرد: اسم من گیسسل است. 42 سال از عمرم می گذرد . مهندس مکانیک هستم . مدتی قبل برای استراحت و سفر از شرکتی که در آن کار می کردم، مرخصی گرفتم. در مدت مرخصی، فرصتی پیش آمد تا گمشده خود را پیدا کنم. بعد از مطالعات و تحقیقات زیادی در کتب و اینترنت، اسلام را دینی کامل و شامل برای بشریت دانستم و بعد از چندین سفر به کشورهای مسلمان نشین اینک تصمیم گرفته ام که مسلمان شوم. از او پرسیدم که آیا میخواهی همین الآن مسلمان شدنت را اعلام کنی، یا اینکه بعد از فراگرفتن آداب و تعالیم دینی مسلمان می شوی؟ دیدم که گیسسل واقعا عزم خود را جزم کرده و نور هدایت در چشمانش می درخشد.
بعد از شرح مختصری از اصول و فروع دین، کلمه شهادتین را به هر دو زبان عربی و نروژی به ایشان تلقین کردم و گیسسل هم بعد از من تکرار نمود. گیسسل در همان جلسه اسم خود را به ابراهیم تغییر داد. اشک شادی از چشمان ابراهیم ( گیسسل ) و تمامی حاضرین در جلسه سرازیر شد.

 ابراهیم اولین و آخرین کسی نبوده و نیست که این دین پاک ( اسلام ) را اختیار می کند. از آن به بعد ابراهیم مثل برادری در کنار ما احساس خوشبختی می کند و ما نیز به انسانهایی مثل او افتخار می کنیم.
___________________________
Gissel اسمی است نروژی.

Nakata Khaula بانوی مسلمان ژاپنی

Posted by محمد


Nakata Khaula بانوی مسلمان ژاپنی


 
من یک ملکه ام!
 
 
در آن زمان که تازه به اسلام گرويده بودم، بحث‏هاى جدى درباره دختران محجبه در مدارس فرانسه وجود داشت که هنوز هم وجود دارد. اکثريت بر اين نظر بودند که مسئله حجاب، خلاف اين اصل را ثابت مي‌کرد که مدارس دولتى فرانسه بايد نسبت به مذهب دانش‏ آموزان بي‌تفاوت باشند و حتى من، به عنوان يک غيرمسلمان، مي‌انديشيدم که چرا بايد چنين وسواسى درباره موضوعى کوچک - روسرى دانش‏ آموزان - وجود داشته باشد.
اين احساس، همچنان در ميان غير مسلمانان به قوت خود باقى است که زنان مسلمان، پوشش اسلامى بر تن مي‌کنند؛ تنها به اين دليل که مجبور به اطاعت از سنت‏ها هستند و بنابراين، حجاب، نماد ظلم و ستم است. از اين رو، استقلال و آزادى زنان، ميسر نخواهد شد؛ مگر با برداشتن حجاب.
چنين درک ناپخته‏‌اى در ميان مسلمانان کم ‏اطلاع يا بي‌اطلاع از اسلام هم وجود دارد. اين افراد، چنان به التقاط دينى و سکولاريسم خو گرفته‌‏اند که از درک اين مطلب که اسلام دينى جهانى و جاودانى است، ناتوانند. اين در حالى است که زنان غيرعرب، در سراسر دنيا، به دين اسلام مي‌گروند و حجاب را به عنوان يک شرط مذهبى مي‌پذيرند و نه به خاطر برداشتى نادرست از سنت. من هم نمونه‌‏اى از اين زنان هستم. حجاب من، نه بخشى از هويت سنتى يا نژادى من است و نه معنايى سياسى يا اجتماعى دارد؛ بلکه حجاب من، تنها و تنها، هويت مذهبى من است.
من پيش از آن‏که در پاريس دين اسلام را برگزينم، حجاب را در حد خودم رعايت مي‌کردم. شکل حجاب، بسته به کشورى که فرد در آن زندگى مي‌کند و يا ميزان آگاهى او از اسلام، متغير است. در فرانسه، من تنها شالى بر سر مي‌گذاشتم که از نظر رنگ، با ديگر لباس‏هايم متناسب بود. اين ترکيب، تقريباً مُد به حساب مي‌آمد. اکنون که در عربستان سعودى هستم، چادر سياه سرتاسرى بر تن مي‌کنم که حتى چشمانم را هم مي‌پوشاند. به اين ترتيب، من حجاب را از ساده‏‌ترين شکل تا کامل‏ترين آن، تجربه کرده‌‏ام. واقعاً معناى حجاب چيست؟ با وجود اين‏که کتاب‏ها و مقاله‏‌هاى زيادى درباره حجاب نگاشته شده، اما تمام آنها، نگرش افرادى است که از بيرون به اين قضيه نگاه مي‌کنند. من اميدوارم با در نظر گرفتن اين نکته که از داخل به اين مسئله مي‌نگرم، بتوانم آن را شرح دهم.
هنگامى که تصميم گرفتم اسلام خود را ابراز کنم، هرگز فکر نکرده بودم که آيا خواهم توانست روزى پنج نوبت نماز بخوانم يا اين‏که آيا قادر خواهم بود حجاب خود را حفظ کنم؟ شايد از اين مي‌ترسيدم که اگر جدى به اين موضوع فکر کنم، به نتيجه منفى برسم و اين کار، مي‌توانست تصميمم را مبنى بر مسلمان شدن، تحت تأثير قرار دهد. تا زمانى که مسجد جامع پاريس را نديده بودم، هيچ کارى با اسلام نداشتم و با نمازگزاران و حجاب، هيچ آشنايى نداشتم. در واقع، هر دوى آنها برايم غيرقابل تصور بودند؛ اما شوق مسلمان شدن، چنان در من قوى بود که نگران چيزهايى که در آن سوى اين تغيير در انتظارم بودند، نبودم.
پس از گوش دادن به يک سخنرانى در مسجد پاريس، محاسن رعايت حجاب بر من روشن شد؛ تا حدى که حتى پس از خروج از مسجد هم روسرى را از روى سرم برنداشتم. آن سخنرانى، مرا غرق در نوعى رضايت روحى کرد که هرگز قبلاً نمي‌شناختم؛ آن چنان که اصلاً نمي‌خواستم روسرى را از سرم بردارم. در آن وقت، به دليل سرماى هوا، پوشش حجابم، توجه زيادى را به خود جلب نکرد؛ ولى خودم به شدت احساس مي‌کردم که با ديگران تفاوت دارم؛ احساس طهارت و امنيت مي‌کردم. احساس مي‌کردم که در محضر خداوند هستم. به عنوان يک خارجى در پاريس، از اين‏که مردان به من خيره شدند، احساس خوبى نداشتم؛ ولى با پوشش حجاب، از نگاه مردان در امان بودم.
رعايت حجاب، باعث شادماني‌ام شد و نيز نشانه فرمان‏بردارى من از خداوند و تجلى ايمانم بود. ديگر لازم نبود که اعتقاداتم را با صداى بلند فرياد بزنم؛ حجاب من، آنها را به روشنى براى همگان بيان مي‌کرد؛ به ويژه براى ديگر مسلمانان. به اين ترتيب، حجاب به تقويت پيوند من با ديگر خواهران مسلمانان کمک مي‌کرد. حجاب براى من، خيلى زود، به يک امر طبيعى و کاملاً اختيارى تبديل شد. هيچ کس نمي‌توانست مرا مجبور به رعايت حجاب کند و اگر هم مي‌کرد، من از آن سرپيچى مي‌کردم. در اولين کتابى که درباره حجاب خواندم، نويسنده با زبان بسيار ملايمى بيان کرده بود که: «خداوند، حجاب را جداً توصيه مي‌کند» و در اسلام، ما بايد از خواسته‌‏هاى خداوند اطاعت کنيم. از اين‏که من هم موفق به انجام وظايف دينى خود، به صورت اختيارى و بدون هيچ مشکلى شدم، خوشحال بودم. الحمدالله.
حجاب به مردم يادآورى مي‌کند که خداوند وجود دارد و هميشه به من يادآور مي‌شود که من بايد مثل يک مسلمان رفتار کنم؛ درست مانند افسران پليس، که در لباس خدمت، آگاه‏تر و مراقب‏تر هستند؛ من هم با حجاب، بيشتر احساس مسلمان بودن مي‌کنم.
دو هفته پس از آن‏که به اسلام گرويدم، براى شرکت در يک جشن عروسى خانوادگى، به ژاپن بازگشتم و تصميم گرفتم که تحصيل در فرانسه را رها کنم. اشتياق تحصيل در رشته ادبيات فرانسه، جاى خود را به شوق تحصيل در ادبيات عرب داده بود. براى تازه مسلمانى چون من، با آگاهى اندک از دين اسلام، زندگى در شهرى کوچک در ژاپن که مرا از ساير مسلمانان جدا مي‌ساخت، آزمايش بزرگى بود؛ هرچند، اين دورى از اجتماع مسلمانان، آگاهي‌هاى اسلامي‌ام را افزايش داد و دانستم که تنها نيستم؛ زيرا که خداوند با من است. من مي‌بايد بسيارى از لباس‏هايم را که قبل از مسلمان شدن مي‌پوشيدم، کنار مي‌گذاشتم. يکى از دوستانم به من کمک کرد تا خياطى پيدا کنم که برايم تعدادى شلوار گشاد، نظير آن‏چه پاکستاني‌ها مي‌پوشند، بدوزد. در اين باره، نگاه متعجب مردم، مرا آزار نمي‌داد.
پس از شش ماه تحصيل در ژاپن، اشتياقم به تحصيل زبان عربى به حدى افزايش يافت که تصميم گرفتم به قاهره بروم. من در آن‏جا دوستى را مي‌شناختم؛ اما هيچ کدام از اعضاى خانواده ميزبان، انگليسى يا ژاپنى نمي‌دانستند و بانويى که در بدو ورود، مرا به داخل خانه هدايت کرد، از فرق سر تا نوک پا، سياه‏پوش بود و حتى چهره‌‏اش را هم پوشانده بود. اگرچه اکنون اين نوع پوشش در اين‏جا (رياض) برايم عادى و آشناست، ولى به ياد مي‌آورم که در آن زمان، از ديدن چنين ظاهرى، سخت شگفت‏‌زده شده بودم؛ زيرا به ياد حادثه‌‏اى مشابه در فرانسه افتادم که با ديدن چنين لباسى با خود فکر کرده بودم که «اين زنى است که اسير سنت شده، بدون کوچک‏ترين آگاهى از اسلام واقعى»؛ زيرا به نظر من، پوشاندن صورت، نه يک ضرورت، بلکه سنتى بومى بود.
در قاهره، مي‌خواستم به آن خانم بگويم که در پوشش، زياده‏‌روى کرده است و اين نوع پوشش، غيرعادى و غيرطبيعى بود؛ اما در عوض به من گفته شد که من به عنوان يک مسلمان، پوشش مناسبى براى ظاهر شدن بين مردم ندارم. من با اين نظر مخالفت کردم؛ زيرا بر اساس آن‏چه من درک کرده بودم، اين نوع پوشش، براى يک زن مسلمان کافى بود؛ اما يک ضرب‏ المثل انگليسى مى ‏گويد: «هنگامى که در رم هستى، مانند رمي‌ها رفتار کن». از اين رو، مقدارى پارچه خريدم و لباسى نظير آن‏چه زنان مصرى مي‌پوشيدند (Khimar)، براى خودم دوختم؛ لباسى که بازوها و پايين ‏تنه را کاملاً مي‌پوشاند و حتى آمادگى داشتم که صورتم را هم مانند اقليت کوچک خواهران مصرى که با آنها آشنا شده بودم، بپوشانم.
پيش از مسلمان شدن، لباس‏هاى سبک مردانه، نظير شلوار را بر پوشيدن لباس‏هاى زنانه، نظير دامن، ترجيح مي‌دادم؛ اما نوع پوشش به سبک زنان مصرى، برايم خوشايند بود و در اين لباس، بيشتر احساس آرامش و وقار مي‌کردم.
از نظر غربي‌ها، سياه، رنگى مناسب براى لباس‏هاى شب است؛ چون زيبايى شخص را برجسته‌‏تر مي‌سازد. خواهران جديد من نيز در پوشش سياهشان، واقعاً زيبا بودند و در چهره‌‏هايشان، نور قداست مي‌درخشيد.
پس از اقامتى کوتاه در عربستان سعودى، مجبور شدم به پاريس برگردم. در آن‏جا متوجه شدم که ظاهر خواهران مصرى، بي‌شباهت به راهبه‏‌هاى کاتوليک نيست. در راه، با يک راهبه، همسفر بودم؛ در حالى که از شباهت بين لباس‏هايمان لبخند بر لب داشتم. لباس او مانند لباس يک زن مسلمان، نشان‏گر اين بود که خود را وقف خداوند کرده است. متعجب شده بودم که مردم درباره روبند راهبه‏‌هاى کاتوليک، هيچ سخنى نمي‌گويند؛ ولى از روبند يک زن مسلمان، به شدت انتقاد مي‌کنند و آن را نماد تروريسم و ظلم مي‌انگارند. براى من مهم نبود که لباس‌‏هاى رنگي‌ام، جاى خود را به لباس‏‌هاى مشکى داده بودند؛ در واقع، پيش از مسلمان شدن، به گونه‌‏اى آرزوى داشتن زندگي‌اى چون زندگى يک راهبه را داشتم.
پس از شش ماه اقامت در قاهره، چنان به آن لباس مشکى بلند عادت کرده بودم که فکر مي‌کردم پس از بازگشت به ژاپن هم آن را خواهم پوشيد؛ اما به چند دست لباس روشن و سفيد نياز داشتم تا زنندگى کمترى نسبت به رنگ سياه داشته باشند.
حق با من بود؛ زيرا ژاپني‌ها به پوشش سفيدم واکنش نسبتاً خوبى نشان مي‌دادند و به نظر مي‌رسيد که مي‌توانستند حدس بزنند که، من پيرو مذهبى خاص هستم. يک بار شنيدم که دخترى - با اشاره به من - به دوستش گفت: او يک راهبه بودايى است. چقدر راهبه‏‌هاى مسلمان، مسيحى و بودايى، به هم شباهت دارند! يک بار در قطار، مردى که کنارم نشسته بود، از من پرسيد: چرا چنين لباس غيرعادي‌اى را پوشيده‌‏اى؟ وقتى برايش توضيح دادم که من يک زن مسلمان هستم و اسلام به زنان امر کرده است تا اندام خود را بپوشانند؛ تا مردان ضعيف‌النفس به گناه نيفتند، به نظر مي‌رسيد که او تحت تأثير قرار گرفته است. هنگامى که مي‌خواست قطار را ترک کند، از من تشکر کرد و گفت: دوست داشتم وقت بيشترى باشد تا درباره اسلام با تو صحبت کنم.
هنگامى که پدرم مرا مي‌ديد که حتى در روزهاى گرم هم با لباس آستين ‏بلند و سرپوشيده بيرون مي‌رفتم، ابراز نگرانى مي‌کرد؛ اما من دريافته بودم که حجاب، مرا از اشعه‌‏هاى خورشيد هم در امان مي‌دارد و در واقع، اين من بودم که از ديدن پاهاى برهنه خواهرم در شلوار کوتاهش، احساس ناراحتى مي‌کردم. من هميشه از ديدن چنين صحنه‌‏هايى درباره زنان، احساس شرم مي‌کردم. بنابراين، مشکل نخواهد بود که فکر کنيم اين صحنه‌‏ها چه تأثيرى بر مردان مي‌گذارد. در اسلام به زنان و مردان سفارش شده تا موقر (نجيب) لباس بپوشند و برهنه در ميان مردم ظاهر نشوند؛ حتى در مکان‏هايى که همگى زن يا مرد هستند.
در اسلام، سعى زن بر اين است که براى شوهرش زيبا جلوه کند و شوهر هم مي‌کوشد تا براى همسرش زيبا باشد. در اسلام، حتى بين يک زن و شوهر هم حيا وجود دارد و اين امر، روابط آنها را زينت مي‌دهد.
اين واضح است که حد قابل قبول پوشيدگى اندام، با توجه به تفکر فردى و اجتماعى تعيين مي‌شود؛ به عنوان مثال، در ژاپن، 50 سال قبل، اگر زنى با مايو به شنا مي‌رفت، زشت محسوب مي‌شد؛ اما امروزه مايوى دوتکه، نوعى هنجار است؛ هر چند شنا کردن بدون پوشش بالاتنه، بي‌حيايى محسوب مي‌شود؛ در حالى که شنا در سواحل جنوبى فرانسه، بدون پوشش بالاتنه، نوعى هنجار است. در برخى سواحل آمريکا، برهنه‏‌گرايان، لخت مادرزاد، در ساحل دراز مي‌کشند. اگر يک خانم «آزاد» که حجاب را نفى کرده است، مورد سؤال يکى از همين برهنه‏‌گرايان قرار بگيرد که چرا برجستگي‌هاى بدنش را مي‌پوشاند؛ در حالي‌که اين اندام‏ها به اندازه دست‏ها و صورت، طبيعى هستند، چه جواب صادقانه‌‏اى خواهد داد؟ در اين جا، هوا و هوس مردان، تعيين ‏کننده حد پوشيدگى زنان محسوب مي‌شود؛ اما در اسلام، چنين مشکلى وجود ندارد؛ زيرا خداوند مشخص کرده است که چه بخش‏هايى بايد و يا نبايد پوشيده بمانند و ما از او اطاعت مي‌کنيم.
پرده‌‏هاى شرم در ميان مردمى که برهنه يا نيمه برهنه در جامعه ظاهر مي‌شوند و در مقابل چشمان ديگران، اجابت مزاج يا معاشقه مي‌کنند، دريده مي‌شود و اين رفتار، مقام انسان را تا حد يک حيوان تنزل مي‌دهد. زنان ژاپنى، تنها هنگامى که مي‌خواهند از منزل خارج شوند، آرايش مي‌کنند و براى ظاهر خود در خانه، اهميت زيادى قائل نمي‌شوند. در اسلام، سعى زن بر اين است که براى شوهرش زيبا جلوه کند و شوهر هم مي‌کوشد تا براى همسرش زيبا باشد. در اسلام، حتى بين يک زن و شوهر هم حيا وجود دارد و اين امر، روابط آنها را زينت مي‌دهد.
مسلمانان به حساسيت بيش از حد درباره بدن متهم مي‌شوند؛ ولى آزارهاى جنسى رايج در جامعه، پوشش موقر و نجيبانه را توصيه مي‌کند. پوشيدن دامن کوتاه، مي‌تواند پيامى براى مردان باشد؛ مبنى بر اين‏که «من در دسترس هستم»؛ اما حجاب، با صداى بلند اعلام مي‌کند که «من براى شما ممنوع شده‏ ام».
پيامبر گرامى اسلام صلي‌اللَّه عليه و آله وسلم از دخترش حضرت فاطمه سلام ‏اللَّه عليها پرسيد: «بهترين چيز براى يک زن چيست»؟ وى فرمود: «اين‏که نه مرد نامحرمى را ببيند و نه در معرض ديد نامحرمان باشد». پيامبر صلى اللَّه عليه و آله خشنود شد و فرمود: «به درستى که تو دختر منى». اين سخنان، نشان مي‌دهد که براى زنان بهتر است که در خانه بمانند و تا حد امکان، از نگاه نامحرمان به دور باشند. در خارج خانه، نيز رعايت حجاب، همان اثر را دارد.

پس از ازدواج، ژاپن را به قصد عربستان سعودى ترک کردم؛ جايى که زنان بنا به رسم، در بيرون از منزل چهره‏‌هايشان را با نقاب مي‌پوشانند. من بي‌صبرانه منتظر بودم تا نقاب را امتحان کنم و بدانم که پوشيدن آن، چه احساسى به من مي‌دهد؛ البته زنان غيرمسلمان هم لباس‏هايى به نام شنل مي‌پوشند که آزادانه از شانه‏‌هايشان آويزان است؛ ولى چهره‌هايشان را نمى ‏پوشانند و زنان مسلمان غيرعرب هم کمتر صورت‏هايشان را مي‌پوشانند.
همين که به پوشيدن نقاب عادت کرديد، متوجه خواهيد شد که اصلاً ناراحت نيستند. در واقع، من با نقاب، احساس کردم که شاهکار و گنجى را پنهان مي‌کنم که نه مي‌توانى آن را ببينى و نه بشناسى. وقتى يک زن غيرمسلمان، يک زوج مسلمان را در خيابان مي‌بيند، به اين مي‌انديشد که آنها کاريکاتورهايى هستند که اداى زندگى را در مي‌آورند؛ ظالم در کنار مظلوم؛ در حالى که با اين نوع پوشش، زن مسلمان، احساس مي‌کند ملکه‌‏اى است که خدمتکارش او را همراهى مي‌کند.
اولين نقابى که پوشيدم، چشمانم را نمي‌پوشاند؛ اما در زمستان از نقابى استفاده مي‌ کردم که چشم‏هايم را هم دربرمي‌ گرفت و به اين ترتيب، احساس سنگين چشم در چشم شدن با مردان نامحرم از بين مي‌رفت و درست مانند يک عينک آفتابى، از ديد بيگانگان جلوگيرى مي‌کرد. اين اشتباه است که فکر کنيم زنان مسلمان خود را مى ‏پوشانند؛ چون جزء اموال خصوصى شوهرانشان محسوب مي‌شوند؛ بلکه در واقع، آنها با اين کار، شرافت، متانت و وقار خود را حفظ مي‌کنند و از اين‏که توسط بيگانگان تصاحب شوند، جلوگيرى مي‌کنند. بايد به حال زنان غيرمسلمان و زنان مسلمان ليبرال تأسف خورد که آن‏چه را بايد بپوشانند، در معرض ديد عموم قرار مي‌دهند.
نگاه به حجاب از بيرون، ديدن حقايق پنهانِ درون آن را غيرممکن مي‌سازد. تفاوت موجود در دو زاويه ديد، تا حدى مي‌تواند خلأ موجود در فهم اسلام را توضيح دهد. کسى که از بيرون به اسلام مي‌نگرد، ممکن است آن را عامل محدودکننده مسلمانان بداند؛ اما از درون اسلام، چيزى جز صلح، آزادى و لذت [لذتى که هيچ کس قبلاً آن را تجربه نکرده است‏]، نيست. پيروان اسلام، چه آنها که مسلمان زاده شده‌‏اند و چه آنها که بعدها به اسلام گرويده‌‏اند، اسلام را به جاى آزادى واهى در يک جامعه سکولار برگزيده‌‏اند. اگر اسلام به زنان ظلم مي‌کند، چرا شمار زيادى از زنان جوان و تحصيل‏کرده در اروپا، آمريکا، ژاپن، استراليا و...، «آزادى» و «استقلال» خود را رها مي‌کنند و به اسلام روى مي‌آورند؟
زن آراسته به حجاب، به زيبايى فرشته است؛ پر از وقار، آرامش و اعتماد به نفس؛ اما تعصب که چشم ديگران را کور کرده است، مانع از ديدن اين زيبايى مي‌شود. «به راستى که اين چشم‏ها نيستند که کور مي‌شوند؛ بلکه اين دل‏هاى درون سينه‏‌ها هستند که کور مي‌شوند». ديگر چگونه مي‌توان بهتر از اين، تفاوت ميان ما و چنين انسان‏هايى را بر سر فهم و درک حجاب، توضيح داد؟

 

براساس سرگذشت نفر دوم کلیسای کاتولیک در غنا

Posted by محمد

براساس سرگذشت نفر دوم کلیسای کاتولیک در غنا
ترجمه: شفیق شمس

 
او را هنگامی که کودکی بیش نبوده به اردوگاههای خود بردند. در آنجا به او لباس پوشاندند واجازه دادند در مدارس خودشان به تحصیل بپردازد. بعد از مدتی او را در تحصیل باهوش یافتند به همین خاطر در تریبتش کوشش به خرج دادند، او نیز توانست جواب اعتمادهای آنان را به خوبی بدهد به طوری که به عالی‌ترین مدارج تحصیلی رسید. مبلغین مسیحی از ابتدا روی او حساب ویژه‌ای باز کرده بودند. بعدها او نیز به یک مبلغ تمام عیار تبدیل شد که با بیان شیوای خویش و تطمیع مسلمانان فقیر آنها را

جذب مسیحیت می‌کرد. او در این راه به موفقیتهای بسیاری دست یافت وتوانست پله‌های ترقی را یکی پس از دیگری بپیماید و به مقام دوم کلیسا پس از کشیش اعظم در کشور «غنا» دست یابد. بعد از اینکه به موازات تعالیمی که از مبلغین مسیحی دریافات کرده بود توانسته بود زندگی مرفهی را برای خود و خانواده‌اش به هم بزند، روزی از خود می‌پرسد: «فقر و گرسنگی مرا به سوی مسیحیت کشاند، پس عامل دیگری که مرا مجذوب این دین کرده باشد وجود ندارد. بلکه این فقر و نداری بود که مرا بسوی این دین کشاند. چرا بعد از این همه سال من اطمینان قلبی ندارم؟ چرا همواره از زندگی پس از مرگ نگرانم؟ بعد از مرگ سرنوشت من به کجا می‌انجامد؟»او تصمیم می‌گیرد به مطالعۀ اسلام بپردازد؛ این بار او به جای اینکه از طریق منابع مسیحی به مطالعۀ اسلام بپردازد مستقیماً به سراغ قرآن می‌رود و این کتاب آسمانی را مورد مطالعه قرا می‌دهد. او می‌گوید: «قرآن را برداشتم و شروع به مطالعه آن کردم؛ علت اینکه مستقیماً به سراغ قرآن رفتم این بود که نمی‌خواستم از طریق منابع مسیحی به مطالعل اسلام بپردازم، چون اکثرشان دیدگاه مغرضانه‌ای نسلت به دین اسلام داشتند. بعد از مطالعۀ قرآن و مطابقت آن با بسیاری از تعالیمی که من آموخته بودم، دریافتم که بسیاری از اعتقادتی که در کودکی در ذهن من جای داده شده اشتباه است. با مطالعۀ قرآن در خود احساس دگرگونی کردم و راهم را پیدا کردم و به سوی نور قدم برداشتم. و تصمیم گرفتم در مقابل هر کسی که مانع رسیدن من به این دین شود بایستم».ابتدا او به سراغ کشیش بزرگ کشور غنا که ادارۀ امور کلیساها به عهده او بود رفت و او را از تصمیمش آگاه کرد. کشیش بزرگ که یک اروپایی بود فکر کرد او به شوخی این موارد را مطرح می‌کند اما وقتی فهمید که او در تصمیم خود مصمم است می‌خواست دیوانه شود و داد و فریاد راه انداخت؛ بعد از اینکه کمی آرامتر شد سعی کرد او را نصیحت کند. به او یادآور شد که در گذشته چکاره بوده است و الآن به کجا رسیده است و در چه رفاهی به سر می‌برد. و سعی کرد با پول او را تطمیع کند. به او گفت که مقامش را ارتقا خواهد بخشید و...اما ایمان در وجود او ریشه دوانده بود و این وعده و وعیدها هیچ اثری در او نگذاشت. سفیدی ایمان بر سیاهی قلب سایه افکنده بود. کشیش اعظم که دید پیشنهاداتش مؤثر نمی‌شود، تیر آخر ار رها کرد و گفت: مشکلی نیست، فقط یک شرط دارم و آن اینکه هر چه مال و ثروت داری به ما بازگردانی. او نیز این شرط را پذیرفت و گفت: پولهایی را که در گذشته خرج شده قادر به بازگرداندن آنها نیستم اما الان هر چه دارم به شما تعلق دارد و می‌توانید آنها را تصاحب کنید.آنها نیز درغ نکردند و از هیچ چیز نگذشتند؛ ویلای مجلل، چهار ماشین آخرین سیستم و خیلی چیزهای دیگر را که طی این سالها به خاطر خدمت به کلیسا به دست آورده بود از او گرفتند. این ایثار و از خود گذشتگی ما را به یاد افتخارات صحابی بزرگ ابویحیی صهیب رومی (رضی الله عنه) می‌اندازد، هنگامی که در راه هجرت مشرکین قریش راه را بر او بستند و به او گفتند: وقتی پیش ما آمدی فقیر و بی‌چیز بودی و اکنون که صاحب مال وثروت شده‌ای به آیین ما پشت می‌کنی؛ تو را رها نمی‌کنیم تا وقتی که از تمام اموالت بگذری. او نیز به مصداق آیۀ «ان الله اشتری من المؤمنین انفسهم و اموالهم بأن لهم الجنة»، هر آنچه را که از مال دنیا داشت به آنها داد و به سوی مدینه هجرت کرد. هنگامی که پیامبر ماجرای او را شنید به او گفت: «ربح البیع یا ابا یحی..».کشیش اعظم حتی از لباسهایش هم نگذشت و آنها را از او گرفت و او را از کلیسا بیرون کرد به امید اینکه بعد از چند روز نداری و دست و پنجه نرم کردن با فقر به سوی آنها باز می‌گردد وبه التماس می‌افتد. او در این مورد می‌گوید: «وقتی که از کلیسا اخراجم کردند هیچ چیزی بر تنم نبود جز قطعه‌ای که عورتم را می‌پوشاند. حالا من دیگر هیچ چیز نداشتم جز دین اسلام که به من قوت قلب می‌داد». او به سوی مسجد بزرگ که در مرکز شهر قرار داشت به راه افتاد. مردم با تعجب به او می‌نگریستند. عده‌ای هم به دنبال او راه افتاده بودند. بعضی‌ها به یکدیگر می‌گفتند که به احتمال زیاد کشیش دیوانه شده‌ است. او همچنان به راه خود ادامه می‌داد و به هیچ کس جواب نمی‌داد تا به مسجد رسید. وقتی خواست تا به مسجد وارد شود عده‌ای سعی کردند جلوی او را بگیرند و عده‌ای نیز با نگاه پرسشگر خود به او فهماندند که چه می‌خواهد؟ اما جواب او که همچون صاعقه‌ای بر سر همه فرود آمد، دهان همه را از تعجب باز نگاه داشت. «آمده‌ام اسلام خود را اعلام کنم». مردم به یکدیگر نگاه کردند، عده‌ای گفتند چطور ممکن است کشیش معروف کشور که صدها نفر به دست او مسیحی شده‌اند و هفته‌ای دو بار برای تبلیغ مسیحیت در رادیو و تلویزیون برنامه دارد، مسلمان شده باشد. از نظر مردم او نماد مسیحیت در کشورشان بود، به این خاطر بعد از شنیدن این جمله خوشحالی زاید الوصفی بر مردم حکمفرما شد. خوشحال‌ای که با هیچ جمله و عبارتی قابل وصف نیست. به او لباس دادند و او وارد مسجد شد و در آنجا به ایراد سخن پرداخت. بعد از سخنرانی فریاد تکبیر مردم به کرات شنیده می‌شد.پس از دو روز عده‌ای از افراد متعصب مسیحی از جریان مطلع شدند و می‌خواستند آتش خشم خود را با کشتن او فرو نشانند. زیرا او با این کارش باعث شده بود عدۀ بسیاری از کسانی که به دست او مسیحی شده بودند دوباره به آغوش اسلام بازگردند. لذا مسلمانان مخفیانه و به طور پنهانی او را به سیرالئون فرستادند. آنجا از طریق رادیوی محلی که زیر نظر کمیتۀ مسلمانان آفریقا بود اعلام شد که به مناسبت اسلامش او در رادیو به ایراد سخن می‌پردازد. همه منتظر بودند، حتی کلیسا به انتظار نشسته بود تا او سخنرانیش را بکند. آنها پیش بینی کرده بودند که او بشدت کلیسا و کشیشها را مورد حمله قرار می‌دهد و اسرار کلیسا را برملا می‌سازد.آنها به این می‌اندیشیدند که او نمک پروردۀ آنهاست و او را از فلاکت و بدبختی نجات داده‌اند. آیا او نمکدان را خواهد شکست. ولی خداوند آنها را نا امید کرد و تمام راهها را به سوی آنها بست. زیرا او در ابتدای سخنرانی به تشکر از آنها پرداخت، تمام نیکیها و محبتهای آنان را برشمرد و تمام آنچه که آنها برایش انجام داده بودند از مسکن، لباس و تعلیم گرفته تا خیلی چیزهای دیگر که برایش فراهم آورده بودند را به تفصیل بیان کرد و این فضل را ابتدا به خداوند، سپس به آنها نسبت داد.و در ادامه به بیان اینکه دین و عقیده چیزی نیست که انسان از طریق محبتهای کورکورانه به دست آورد بلکه فضل وکرم خداوند است که او را به راه راست هدایت کرده است. او گفت دین اسلام هرگز به پیروانش دستور نمی‌دهد که نیکیهای دیگران را فراموش کنند، بلکه این دین به مسلمانان مردانگی و وفای عهد می‌آموزد، از طرف دیگر خداوند هرگز راضی نمی‌شود که مسلمانان چشمها و عقلهایشان را ببندند و کورکورانه عمل کنند. دو روز بعد از سخنرانی، در مراسم افتتاح مسجد دانشگاه که با حضور رئیس جمهور سیرالئون و جمعی از مسئولین انجام گرفت، عده‌ای از مسئولین کلیسا نیز دعوت شدند تا در برنامۀ تسامح دینی و آشتی ملی شرکت کنند و از این طریق کدورتها برطرف شود. بعد از قرائت قرآن کریم، شیخ طایس الجمیلی نمایندۀ کمیتۀ مسلمانان آفریقا که بانی مسجد بود به ایراد سخن پرداخت. او قبل از هر چیز به اسلام آن کشیش اشاره کرد و در ادامه به شرح این آیۀ کریمه پرداخت: «و لتجدن اقربهم مودة للذین امنوا الذین قالوا إنا نصاری ذلک..». مترجم می‌گوید وقتی مطالب ای آیه را برای آنها ترجمه می‌کردم، کشیشها را دیدم که اشک در چشمهایشان حلقه زده بود.والسلام
مصدر: سايت نوار اسلام
IslamTape.Com