Whois Mark Yahoo bot last visit powered by  Ybotvisit.com Seo Monitor islameonline4.blogspot.com/ 2011-02-06 monthly 0.5  free web counter Counter Powered by  RedCounter
dns failure
‏نمایش پست‌ها با برچسب 3-سنت واحادیث نبوی. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب 3-سنت واحادیث نبوی. نمایش همه پست‌ها

شمايل زيباي پيامبر صلى الله عليه و سلم

Posted by محمد


شمايل زيباي پيامبر صلى الله عليه و سلم 

امّ مَعبَد خُزاعي، رسول خدا -صلى الله عليه وسلم- را که در مسير مهاجرت از مکه به مدينه از کنار خيمة او گذشتند، براي شوهرش چنين توصيف مي‌کند:
زيبايي‌اش چشمگير بود، سيمايش نوراني و چهره‌اش درخشنده؛ و مردي خوش‌اخلاق و نيک‌سيرت بود. اندامش را بزرگي شکم يا بزرگي سر معيوب نگردانيده بود. کوچکي سر نيز اندامش را نامتناسب نساخته بود. خوش‌اندام و خوشروي بود. چشماني سياه و مژگاني بلند داشت. صدايي گرم و گردني افراشته داشت. چشماني گيرا و سورمه کشيده، ابرواني مانند کمان داشت که در عين حال به هم
پيوسته بودند. گيسوانش سياه فام بود. وقتي سکوت مي‌کرد، وقارش دو چندان مي‌شد؛ و چون لب به سخن باز مي‌کرد آراستگي و مهابتش افزون مي‌گرديد. از دور، زيباترين و خوش‌سيماترين مردم به نظر مي‌آمد؛ و از نزديک، نيکوترين و شيرين‌ترين مردم جلوه مي‌کرد. گفتارش شيرين و دلچسب بود. به اندازه سخن مي‌گفت؛ نه کم و نه زياد، و چنان بود که گويي گفتارش رشته هاي مرواريد و گوهر بودند که سرازير مي‌شدند. ميانه بالا بود. نه کوتاهي قدش اندام او را از چشم‌نوازي باز مي‌داشت، و نه بلندي قامتش قد و بالاي او را از دل‌انگيزي مي‌انداخت. شاخه‌اي سبز و پرطراوت بود که درميان هر دو شاخة ديگري که قرار مي‌گرفت، از هر سه متناسب‌تر، و از هر سه نيکومنظرتر بود. همراهاني داشت که پيرامونش حلقه زده بودند؛ هرگاه سخني مي‌گفت، به سخنش گوش جان مي‌سپردند، و هرگاه فرماني صادر ميکرد، از جان و دل فرمانش را مي‌بردند. همه گوش به فرمان، و همگان پيوسته طالب ديدارش بودند، و همواره پيرامونش گرد مي‌آمدند. هيچگاه چهره درهم نمي‌کشيد، و هرگز کسي را تحقير نمي‌کرد و کوچک نمي‌شمرد [1].
علي‌بن ابيطالب در مقام توصيف شمايل رسول‌خدا -صلى الله عليه وسلم- چنين مي‌گويد:
«نه زياده از حد بلند بالا بودند، و نه بيش از اندازه کوتاه قد؛ ميانه بالا بودند و خوش‌اندام، گيسوانشان نه چندان درهم فشرده و فِرخورده بود، و نه چندان آويخته و فروهشته؛ خوش حالت و آراسته بود، نه بسيار فربه و تنومند بودند، و نه صورتشان کاملاً گرد بود؛ در عين حال، صورتشان تمايل به گردي داشت. سپيد و گندمگون بودند، و چشماني درشت و بادامي با مژگان بلند داشتند. درشت اندام و قوي هيکل بودند، و عضلات و مفاصلي ورزيده داشتند. از زير چانه تا روي نافشان پُرموي بود، اما بقية بالاتنة ايشان بي‌موي بود. دستان و پاهايشان ستبر و درشت بود. وقتي راه مي‌رفتند، بسرعت گام برمي‌‌داشتند چنانکه گويي در سرازيري قرار گرفته بودند. هنگامي که رو به سوي کسي مي‌کردند با تمامي اندامشان به سوي او برمي‌گشتند. ميان دو کتف ايشان مُهر نبوت مشهود بود، همچنانکه ايشان نگين انگشتري نبوت و آخرين پيامبر خدا بودند. از همة مردم بخشنده‌تر؛ و از همة مردم دليرتر و با شهامت‌تر؛ و از همة مردم صريح‌تر و راستگوتر؛ و از همة مردم وفادارتر؛ و از همه متواضع‌تر، و از همه خوش محضرتر بودند. هر کس ايشان را براي نخستين بار مي‌ديد، هيبت ايشان بر وجود او چيره مي‌گرديد؟ اما هرکس با ايشان معاشرت مي‌کرد، محبت ايشان در دلش جاي مي‌گرفت. هر که مي‌خواست دربارة ايشان سخني بگويد، مي‌گفت: نه پيش از وي و نه پس از وي، همانند وي را نديده‌ام»؟[2]
در روايتي ديگر از همو آمده است که آنحضرت جمجمه‌اي بزرگ و مفاصل و عضلاتي ورزيده و درشت داشتند، و بالا تنة ايشان از زير گلو تا روي ناف، خطي پيوسته از موي داشت. هنگامي که راه مي‌رفتند اندکي به جلو خم مي‌شدند و سرعت مي‌گرفتند، چنانکه گويي از بالا به پايين سرازير شده‌اند!؟ [3]
جابربن سَمُره مي‌گويد: دهان آنحضرت بزرگ، چشمانشان کشيده و بادامي بود؛ و در عين درشتي اندام، کفلهايشان فربه نبود [4].
ابوالطفيل مي‌گويد: سفيد و نمکين و ميانه‌بالا بودند [5].
اَنَس بن مالک مي‌گويد: دستان درشت و ستبري داشتند. نيز مي‌افزايد: خوش‌سيما و نمکين بودند؛ نه سفيد و بي‌نمک، و نه بشدت گندمگون؛ وقتي که از دنيا رفتند، شمار موهاي سفيد سر و ريش آنحضرت به بيست تار موي نمي‌رسيد [6].
نيز همو مي‌گويد: تنها اندک اثري از پيري روي شقيقه‌هاي آنحضرت مشاهده مي‌شد. به روايت ديگر، در سر آنحضرت نيز چند تار موي سفيد ديده مي‌شد [7].
ابوجحيفه مي‌گويد: در ناحية زير لب پايين آنحضرت اندک آثاري از موي سفيد مشاهده کردم[8].
عبدالله بن بُسر مي‌گويد: در ناحية زير لب پايين آنحضرت چند تار موي سفيد مشاهده مي‌شد [9].
بَراء مي‌گويد: آنحضرت چهارشانه بودند، فاصلة ميان دو کتف ايشان زياد بود. گيسوان انبوهي داشتند که روي لالة گوشهايشان را پوشانيده بود. ايشان را در حاليکه حُلّه‌اي قرمز رنگ بر تن پوشيده بودند ديدم؛ تا آن زمان هيچ چيز و هيچ‌کس را به آن زيبايي و نيکويي نديده بودم. [10] ابتدا، آنحضرت گيسوانشان را پشت سرشان مي‌ريختند، زيرا دوست داشتند که موهايشان را همانند اهل کتاب بيارايند؛ آنگاه پس از مدتي روي سرشان فرق باز مي‌کردند و گيسوانشان را به سمت راست و چپ شانه مي‌کردند [11]. نيز همو مي‌گويد: آنحضرت خوشروي‌ترين و خوشخوي‌ترين مردم بودند [12]. از او پرسيدند: آيا چهرة نبي‌اکرم -صلى الله عليه وسلم- همانند شمشير برق مي‌زد؟ گفت: نه، مثل ماه مي‌درخشيد! و به روايت ديگر، گفت: چهرة ايشان متمايل به گردي بود [13].
رُبَيع دختر مُعوِّذ مي‌گويد: اگر ايشان را مي‌ديديد، انگار که منظرة طلوع خورشيد را ديده‌ايد»؟[14]
جابربن سَمُره مي‌گويد: در يک شب مهتابي به ديدار آنحضرت نائل شدم. گاه به چهرة رسول‌خدا -صلى الله عليه وسلم- و گاه به ماه مي‌نگريستم. آنحضرت حُلّه‌اي قرمز رنگ بر دوش گرفته بودند. سرانجام، ديدم ايشان در نگاه من بسيار نيکوتر و زيباتر از ماه شب چهارده‌اند! [15]
ابوهريره مي‌گويد: هيچ‌چيز و هيچ‌کس را نيکوتر و زيباتر از رسول‌خدا -صلى الله عليه وسلم- نديده‌ام. گويي که خورشيد در آيينة چهرة ايشان مي‌تابيد! و هيچکس را نديده‌ام که سريعتر از رسول‌خدا -صلى الله عليه وسلم- راه برود. چنان راه مي‌رفتند که گويي زمين را زير پاي ايشان مي‌کشند و در هم مي‌نوردند! ما در پي ايشان خودمان را براي رسيدن به ايشان به زحمت مي‌انداختيم؛ اما ايشان هرگز احساس خستگي نمي‌کردند!؟ [16]
کعب به مالک مي‌گويد: وقتي که آنحضرت شادمان مي‌شدند، چهرة ايشان همانند پارة ماه مي‌درخشيد! [17]
روزي نزد عايشه نشسته بودند و پاي افزارشان را تعمير مي‌کردند. در آن اثنا که مشغول دوختن پاي افزارشان بودند، دانه‌هاي عرق بر پيشاني ايشان نشست، و خطوط چهرة ايشان شروع به برق زدن کرد. عايشه وقتي اين منظره را ديد، مبهوت گرديد و گفت: بخدا، اگر ابوکبير هُذَلي شما را ديده بود، درمي‌يافت که شما سزاواتر از ديگران هستيد که مصداق اين سرودة وي قرار بگيريد:
وإذا نظرت إلي أسرة وجهه برقت کبرق العارض المتهلل
و آن هنگام که به خطوط چهره‌اش نظر مي‌افکني، همانند ابر سفيدي که از کرانة آسمان بسوي تو مي‌آيد، برق مي‌زند!؟ [18]
ابوبکر، هرگاه که آنحضرت را ملاقات مي‌کرد، مي‌گفت:
امين مصطفي بالخير يدعو کضوء البدر زايله الظلام
امين و برگزيدة خداوند است، و همگان را به نيکي فرا مي‌خواند؛ همانند ماه شب چهارده که تيرگي و تاريکي يکسره از آن فاصله گرفته است!؟ [19]
عُمر نيز، هرگاه از آنحضرت ياد مي‌کرد، به اين شعر زهير که دربارة هَرِم بن سِنان سروده است، استشهاد مي‌کرد:
لو کنت من شيء سوي البشر کنت المضي‌ء لليلة البدر
اگر تو از شهر و ديار دِگري جز جهان بشر مي‌بودي، بي‌شک تو ماه شب چهارده و روشنايي بخش شبهاي مهتابي بودي!؟
آنگاه، مي‌گفت: رسول‌خدا -صلى الله عليه وسلم- اين چنين بودند! [20]
نبي‌اکرم -صلى الله عليه وسلم- هرگاه خشمگين مي‌شدند، چهرة ايشان گلگون مي‌گرديد، آن چنان که گويي روي گونه‌هاي ايشان دانه‌هاي انار را فشرده‌اند!؟ [21]
جابربن سَمُره مي‌گويد: ساق‌هاي پاي آنحضرت زمخت و فربه نبود، و هيچگاه خندة ايشان از حدّ تبسّم نمي‌گذشت، و چنان بود که هرگاه به ايشان مي‌نگريستي، مي‌گفتي: چشمانشان را سورمه کشيده‌اند، اما سورمه نکشيده بودند! [22]
عمربن خطاب مي‌گويد: دندانهاي ايشان از همه‌کس نيکوتر و زيباتر بود [23].
ابن عباس مي‌گويد: دندانهاي پيشين آنحضرت اندکي فاصله داشتند؛ وقتي سخن مي‌گفتند، چنان مشاهده مي‌شد که گويي از ميان دندانهاي پيشين ايشان نور مي‌تابد! [24] گلو و گردن آنحضرت به قدري زيبا بود که گويي گردن مجسمه‌اي برساخته از نقرة صاف و شفاف بود. مژگاني پرپشت داشتند، و ريش آنحضرت انبوه بود. پيشاني بلند و فراخي داشتند. ابروان آنحضرت به هم پيوسته و در عين حال متمايز از يکديگر بودند. بيني باريک و کشيده‌اي داشتند، و صورت آنحضرت گوشت‌آلود نبود. از زير گلو تا ناف ايشان يک شاخه موي پرپشت کشيده شده بود، و جاهاي ديگر شکم و سينة آنحضرت موي نداشت؛ اما، دستها و شانه‌هايشان پرموي بود. شکم و سينة آنحضرت در امتداد يکديگر بود. سينه‌اي پهن و عريض داشتند. کف دستانشان کشيده و پهن بود. مچ دستان و ساق پاهايشان کشيده و بلند بود. گودي کف پاهايشان زيادتر از حد معمول بود. درشت اندام و داراي اعضايي ورزيده بودند. هنگام راه رفتن پاهايشان را از روي زمين مي‌کندند، و به جلو متمايل مي‌شدند، و آرام و سريع راه مي‌رفتند[25].
اَنَس مي‌گويد: حرير و ديبايي را نرم‌تر از کف دستان حضرت رسول اکرم -صلى الله عليه وسلم- در تمامي عمر لمس نکرده‌ام، همچنين، هرگز بوي خوشي- يا: عطري؛ و به روايت ديگر: مُشک و عنبر- يا عطريات ديگر- را خوشبوي‌تر از بوي رسول خدا -صلى الله عليه وسلم- - يا: بوي خوش رسول‌خدا -صلى الله عليه وسلم- - استشمام نکرده‌ام!؟ [26]
ابوجُحيفه مي‌گويد: دست آنحضرت را گرفتم، و بر صورت خويش نهادم؛ ديدم از برف و يخ خنک‌تر و از مُشک خوشبوي‌تر است! [27]
جابربن سَمُره از خاطرات کودکي‌اش چنين باز مي‌گويد: آنحضرت با دستان مبارکشان گونه‌هاي مرا لمس کردند؛ دستانشان آنقدر خُنک بود- يا: آنقدر خوشبوي بود- که گويي همان لحظه دستانشان را از طبلة عطار بيرون آورده بودند[28].
اَنَس مي‌گويد: گويي دانه‌هاي عرق آنحضرت مرواريدهاي تر بودند! اُمّ‌سليم مي‌گويد: عرق بدن آنحضرت از هر مادة عطري خوشبوي‌تر بود[29].
جابر مي‌گويد: نبي‌اکرم -صلى الله عليه وسلم- از هيچ گذرگاهي نمي‌گذشتند جز آنکه همه مي‌فهميدند آنحضرت از آنجا گذشته‌اند؛ از بوي خوش آن حضرت- يا اينکه گفته باشد: از بوي عرق بدن مبارک آن حضرت [30].
ميان دو کتف آنحضرت مُهر نبوت مشاهده مي‌شد که به اندازة تخم کبوتر و همرنگ پوست بدنشان بود، و اين برآمدگي که شبيه يک مشت بسته بود، در قسمت بالاي کتف چپ آن حضرت قرار داشت، و مانند برآمدگي‌هاي گوشتي روي پوست بدن خالهاي متعددي داشت [31].


برگرفته ازپايگاه اطلاع رسانی مسجد جامع قبا بهاران

_________________________________
[1]- زاد المعاد، ج2، ص 54.
[2]- سيرة ابن‌هشام، ج 1، ص 401-402؛ جامع الترمذي، همراه با شرح آن تحفة الاحوذي، ج 4، ص 303.
[3]- جامع الترمذي، همانجا.
[4]- صحيح مسلم، ج 2، ص 258.
[5]- همان.
[6]- صحيح البخاري، ج 1، ص 502.
[7]- همان؛ صحيح مسلم، ج 2، ص 259.
[8]- صحيح البخاري، ج 1، ص 501-502.
[9]- همان، ج 1، ص 502.
[10]- همان.
[11]- همان، ج 1، ص 503.
[12]- همان، ج 1، ص 502؛ صحيح مسلم، ج 2، ص 258.
[13]- صحيح البخاري، ج 1، ص 502؛ صحيح مسلم، ج 2، ص 259.
[14]- مشکاةالمصابيح،‌ ج 2، ص 517؛ به روايت از دارمي.
[15]- ترمذي اين روايت را در کتاب الشمائل آورده است (ص 2). دارمي نيز آن را روايت کرده است (مشکاة المصابيح، ج 2، ص 518).
[16]- جامع‌الترمذي، همراه با شرح آن تحفة الاحوذي، ج 4، ص 306؛ مشکاة المصابيح، ج 2، ص 518.
[17]- صحيح البخاري، ج 1، ص 502.
[18]- تهذيب تاريخ دمشق، ابن عساکر، ج 1، ص 325.
[19]- خلاسة السير، ص 20.
[20]- همان.
[21]- مشکاة المصابيح، ج 1، ص 22؛ ترمذي نيز در ابواب قدر، «باب ماجاء في التشديد في الخوض في القدر» اين روايت را آورده است (ج 2، ص 35).
[22]- جامع‌الترمذي، همراه با شرح آن، تحفة الاحوذي، ج 4، ص 306.
[23]- صحيح مسلم، کتاب الطلاق، «باب في الايلاء»، ج 3، ص 1107، ح 1479.
[24]- مشکاة المصابيح، ج 2، ص 518؛ به روايت از دارمي.
[25]- خلاصة السير، ص 19-20.
[26]- صحيح البخاري، ج 1، ص 503؛ صحيح مسلم، ج 2، ص 257.
[27]- صحيح البخاري، ج 1، ص 502.
[28]- صحيح مسلم، ج 2، ص 256.
[29]- همان.
[30]- مشکاة المصابيح، ج 2، ص 517، به روايت دارمي.
[31]- صحيح مسلم، ‌ج 2، ص 259-260.

 

پيامبر صلی الله عليه و سلم کودکان غير مسلمان را نيز دوست می‌دارد

Posted by محمد


پيامبر صلی الله عليه و سلم کودکان غير مسلمان را نيز دوست می‌دارد 

نویسنده: دکتر ر‌شاد لاشین- مصر
برگردان: سردار شمامی

از جمله مهرورزیهای پیغمبر (صلی الله علیه وسلم) این است که ایشان نسبت به تمامی کودکان (مسلمان و غیر مسلمان، دختر و پسر، کوچک و بزرگ، تندرست و بیمار و خویشان و بیگانه ) مهربانی می‌کرد و به آنها عشق می‌ورزید و آنها را دوست می‌داشت، زیرا دوران کودکی در برنامه‌های پیغمبر صلی الله علیه وسلم مقام و منزلتی مخصوص به خود داشت و ایشان آنها را همانند یک قشر حساس جامعه‌ی بشری به حساب می‌آورد؛ لذا اگر به تعامل ایشان در رابطه با کودکان غیرمسلمان نگاهی گذرا بیفکنیم می‌فهمیم که آن بزرگوار یک سری برنامه‌های زیبا را برای آنها طرح ریزی نموده که شایان بزرگداشت و احترام و قدرشناسی می‌باشد.

اینک نکاتی پیرامون حقوق کودک نامسلمان از دیدگاه پیغمبر صلی الله علیه وسلم:
1محافظت از حقوق کودکانی که هنوز به دنیا نیامده‌اند:
بعد از اینکه اهل طائف به آن بزرگوار حمله کردند و کودکان و اوباش و اراذل را به جان او تحریک نمودند و پیغمبر را مورد اذیت و آزار خویش قرار دادند، فرشته‌ای خدمت ایشان می‌آید و عرض می‌کند: اگر دوست دارید آن دو کوهی که طائف میان آنها قرار دارد به هم پیوند می‌دهد و طائف را برای ابد نیست و نابود می‌کند، ولی پیغمبری که عشق و محبت، تمام وجود او را در بر گرفته چنین می‌فرماید: «امید دارم از نسل آنها فرزندانی به دنیا بیایند که خدا را بشناسند و او را موحدانه پرستش کنند» و این نهایت مهربانی ایشان است که به دشمنان خویش عشق و علاقه را نمایش می‌دهد به این امید که شاید از نسل آنها فرزندانی موحد به دنیا بیایند.
2 حساب کردن کودکان همانند یک موجود پاک و بی‌آلایش:
پیغمبر صلى الله عليه وسلم از دید طینت و سرشت کودکان را زیر نظر قرار می‌دهد، و به مسلمانان نیز یاد می‌دهد که نسبت به کودکان دیدی وسیع داشته باشند و کوچکترین اذیتی را برای آنها به وجود نیاوند و نسبت به آنها هیچ گونه کینه‌ای به دل نگیرند؛ بخاری نقل می‌کند که ابوهریره می‌گوید: پیغمبر (صلی الله علیه وسلم) فرمود: «هر فرزندی با طینت و سرشت پاک به دنیا می‌آید، و این پدر و مادر است که یهودیت یا نصرانیت و یا مجوسیت را به او تلقین می‌کنند و در نهایت او را از فطرت اصلی خویش دور می‌سازند» پیغمبر (صلی الله علیه وسلم) با این حدیث اعلام می‌دارد: این پدر و مادر هستند که فطرتهای پاک را به زشتیها تبدیل می‌کنند. در فرموده ی دیگری چنین به فطرت کودکان اشاره می‌کند:«قلم گناهان سه قشر را نمی‌نویسد [ یعنی به‌خاطر گناهانشان مورد محاسبه قرار نمی‌گیرند ] و از جمله‌ی آنها: کودکانی هستند که هنوز به حد بلوغ نرسیده‌اند و بزرگ نشده‌اند.

3 ارزشمند شمردن هنر کودکان غیرمسلمان:
یکی دیگر از بزرگواریهای پیغمبر (صلی الله علیه وسلم) اینست که هنر کودکان غیر مسلمان را ارزشمند شمرده و برای آنها ارزش گذاشته است، این نکته نیز در داستان کودکی هنرمند به نام ابومحزوره که صدای جذابی داشت خود را نمایان می‌کند، این نونهال با صدای دلنشین خود به اذان مؤمنان شوخی می‌کرد و آنها را دست کم نگاه می‌کرد، ولی پیغمبر (صلی الله علیه وسلم) او را به خاطر این کار شنیع مورد محاسبه قرار نداد بلکه با دستان پر از مهر و محبت و مالیدن آن بر سر و صورتش او را نوازش می‌کرد و می‌فرمود:« اللهم بارک فیه واهده الی الاسلام، اللهم بارک فیه واهده الی الاسلام» سپس می‌فرمود: الله اکبر الله اکبر را بگو. و در نهایت چنان شد که آن کودک در مکه اذان را بر پشت بامها بگوید و مردم را به نماز فرا خواند.

4اهمیت دادن به بیماران غیرمسلمان و دعوت کردن آنها به دین اسلام:
با وجود اینکه اسلام به پیروزی رسیده و دولت اسلامی را در مدینه تشکیل داده بود باز پیغمبر (صلی الله علیه وسلم) تأکید می‌کرد تا نزد کودکان بیمار برود و آنها را به دین اسلام دعوت کند و آنها را به کار خیر فرا خواند.
بخاری نقل کرده: که انس می‌گوید: بیمار بودم پیغمبر (صلی الله علیه وسلم) به عیادتم آمد و در کنار سرم نشست و سپس فرمود «اسلم» مسلمان شو ! انس می‌گوید: نگاهی به پدرم انداختم، او نیز گفت: حرف پیغمبر (صلی الله علیه وسلم) را قبول کن. سپس مسلمان شدم، و هنگامی‌که پیغمبر (صلی الله علیه وسلم) از خانه بیرون رفت فرمود: "الحمد لله الذی انقذه من النار"شکر و سپاس خدایی که او را از آتش جهنم نجات داد.

5 مجبور نکردن کودکان برای پذیرش دین:
از جمله افتخارات دین اسلام این است که برای افکار و نظریات کودکان احترام می‌گذارد و برای اقناع آنها به فشار و زور روی نمی‌آورد بلکه با استفاده از استدلال و توضیحات با آنها روبرو می‌شود.
ابو داود نقل می‌کند که ابن عباس (رضي الله عنه ) فرمود: قبلا کسانی که فرندانشان در همان سنین ابتدایی فوت می‌کرد و پدر و مادر از زنده ماندن کودکانشان نا امید می‌شدند، بر خود نذر می‌کردند اگر خداوند فرزندی به آنها بدهد حتما او را یهودی می‌گردانند. بعضی از انصار میان بنی نضیر زندگی می‌کردند، و فرزندانی نصرانی را به دنیا آورده بودند، و بعد از اینکه پیغمبر صلی الله علیه وسلم قبیله ی بنی نضیر را از مدینه بیرون انداخت، انصاریهای میان آنها گفتند: ما اجازه نمی‌دهیم فرزندانمان بر دین نصرانی باقی بماند، سپس خداوند در این مورد آیه ) لا اکراه فی الدین) را نازل نمود.

6 محافظت از جان کودکان در هنگام جنگ:
چه بسیار بزرگ است این پیغمبری که می‌خواهد از کودکان محافظت کند و زندگی آنها را در امنیت کامل قرار دهد، و چه یاران بزرگی را پرورش نموده که با آن اخلاق زیبای مقتبس از اخلاق نبی اکرم با کودکان رفتار و برخورد می‌کنند و هیچ ستمی‌به جان آنها روا نمی‌دارند. این بزرگی پیغمبر (صلی الله علیه وسلم) و یارانش چیزی است که دوست ودشمن، همه و همه به آن گواهی داده اند و آن را اعلام کرده اند. امام مسلم در صحیح خود نقل می‌کند که ‹‹ بره بن الحصیب الاسلمی‌›› می‌گوید: هر گاه رسول خدا لشکری را برای جنگ مهیا می‌کرد، آنها را به نکاتی توصیه می‌نمود. از جمله: ظلم و ستم نکنید، از مثله کردن بپرهیزید، کودکان را به قتل نرسانید و...
از عبدالله بن عباس پرسیدند: آیا رسول خدا کودکان را به قتل می‌رساند؟ ایشان در جواب گفتند: به هیچ شیوه‌ای پیغمبر (صلی الله علیه وسلم) کودکان را به قتل نمی‌رساند.
و در مسند امام احمد نیز آمده که اسود بن سریع می‌گوید: در یکی از جنگهایی که با رسول خدا شرکت نمودم، به پیغمبر (صلی الله علیه وسلم) خبر دادند که کودکانی کشته شده اند، ایشان در این مورد چنین فرمودند: چرا از حد و حدود تجاوز می‌کنید و چنان بر سر شما آمده که کودکان را به قتل می‌رسانید ؟ مردی بلند شد وگفت: ای رسول خدا ! آنها فرزندان مشرکین هستند. پیغمبر(صلی الله علیه وسلم) فرمود: آنها [ کودکان [ از شما بهتر هستند، سپس فرمود: اعلام می‌کنم: به هیچ دلیلی نمی‌توانید کودکان را به قتل برسانید، زیرا هر کودکی با سرشت و طینت پاک به دنیا می‌آید، ولی پدر و مادر او را به یهودی یا نصرانی و یا مجوسی در می‌آورند.
برگرفته ازپایگاه اطلاع‌رسانی اصلاح

 

صاحب ‌نظران غربي از پيامبر اسلام مي‌گويند

Posted by محمد


صاحب ‌نظران غربي از پيامبر اسلام مي‌گويند

نوشته: عبدالستار حسين‌بر ـ سراوان

بعثت پيامبر اسلام صلي الله عليه و سلم منتي بزرگ از جانب خداوند بر انسانها بود، كه بر اثر تلاش و خدمت ايشان تاريكي‌هاي جهل و ظلمت از آسمان دنيا زدوده شد، نسيم صلح و امنيت وزيدن گرفت، درختان خوشبختي و سعادت شكوفه داد و امواج سهمگين كفر و شرك فرو نشست.‌
پيامبر اسلام صلي الله عليه و سلم اسوه‌اي ايده‌ال براي زندگي‌اي سراسر خوشبختي است كه با رهنمودهاي ايشان انسان‌ها از دره‌ها و پرتگاه‌هاي هلاكت و بدبختي به شاهراه سعادت جاويد رهنمون مي‌شوند و از آسيب امواج خروشان بي‌ديني در امان مي‌مانند.

همه خواهان سعادت‌اند، ولي همه در پي رسيدن به آن نيستند؛ سال‌ها و قرن‌ها بود كه تصور غربيان از پيامبر اسلام صلي الله عليه وسلم، بتي به نام ماهوم بود كه مسلمانان آن را مي‌پرستند و در مقابلش كرنش و سجده مي‌كنند، غافل از اينكه نمي‌توان پارة آفتاب را به گل نهفت؛ اينك شناخت خاورشناسان و ساكنان مغرب زمين از اسلام و پيامبر فزوني يافته است و هر ساله دهها و شايد صدها كتاب در اروپا و امريكا در اين زمينه منتشر مي‌شود كه تنها نام بردن از آنها نيازمند كتاب مستقلي است. اگر چه براي بيان عظمت و جايگاه والاي نبي مكرم اسلام صلي الله عليه و سلم نيازي به تأييد خاورشناسان و انديشمندان غربي نيست، چرا كه خداي سبحان ايشان را با بهترين صفات ستوده و احمد و محمود نام نهاده است و همواره شيفتگان و سوختگان آتش عشقش در وصف حضرتش كتابها نوشته و شعرها سروده‌اند؛ به قول شيخ عبدالرحمان جامي: او فصيح عالم و من لال او/ كي توانم كرد وصف حال او/ انبياء در وصف او حيران شدند/ سرّشناسان نيز سرگردان شدند.
در اينجا صرفاً از باب «الفضل ما شهدت به الأعداء» و يا «خوشتر آن باشد كه سرّ دلبران/ گفته آيد در حديث ديگران» به نقل بعضي از اين اعترافات و گفتارها مي‌پردازيم.


نابغة بزرگ تاريخ:
كارن آرمسترانگ(1)، (تولد1944م.) در كتاب «زندگي‌نامه پيامبر اسلام [صلي الله عليه وسلم]»(2) مي‌نويسد: «اگر ما محمد [صلي الله عليه و سلم] را از همان ديدگاهي كه چهره‌هاي بزرگ تاريخي را مي‌نگريم، ببينيم، به راحتي به اين باور خواهيم رسيد كه او بزرگ‌ترين نابغة طول تاريخ بشر بوده است. اين باور نه به خاطر آوردن قرآن، يا ايجاد دين بزرگ، يا فتوحات نظامي، بلكه به خاطر شرايط خاصي كه او در آن رشد يافته، ايستادگي كرده و پيروز گرديده است، در ما ايجاد مي‌گردد».(3)

انساني داراي مرام عالي:
ژنرال سرپرسي سايكس (1867-1949م.) نويسندة مشهور انگليسي در كتاب «تاريخ ايران» مي‌نويسد: «به عقيدة شخصي من، حضرت محمد [صلي الله عليه و سلم] در ميان عالم بشريت بزرگ‌ترين انساني است كه با يك مرام عالي، تمام هم خود را مصروف اين داشت كه شرك و بت‌پرستي را از انديشه‌ها منهدم ساخته و به جاي آن افكار بلند اسلام را برقرار سازد. خدمت وافر و نماياني كه از اين راه به نوع بشر نموده، خدمتي است كه آن را ستايش نموده و سر تعظيم فرود مي‌آورم».(4)

افتخار آسيا:
جان ديون پورت (5) (1789-1877م.)، اسلام‌شناس معروف انگليسي، در كتاب «عذر تقصير به پيشگاه محمد و قرآن» چاپ لندن، سال 1869، چنين مي‌نويسد:
«نويسندگاني كه كوركورانه تحت تأثير تعصب قرار گرفته و گمراه شده‌اند و در نتيجه به حسن شهرت زنده‌كنندة آيين يكتاپرستي اهانت روا داشته‌اند، نه فقط ثابت كرده‌اند كه روح خيرخواهي نجات‌دهنده (مسيح) كه با آن همه استقامت و قدرت در انجام آن پايداري نشان داده، در آنها تأثير ننموده است، بلكه در قضاوت نيز راه خطا پيموده‌اند؛ زيرا با مختصر تأمل و تفكري مي‌توانستند اين نكته را درك كنند و دريابند كه پيغمبر و تعليمات او را نبايد از نظر يك نفر مسيحي يا از لحاظ فكر اروپايي انتقاد كنند، بلكه اين بحث بايد از نظر شرقي مورد قضاوت قرار گيرد و به عبارت ديگر شخصيت محمد را به عنوان يك نفر مصلح ديني و قانونگذاري كه در قرن هفتم مسيحي در آسيا قيام كرده است، بايد مورد مطالعه و تحقيق قرار داد، در اين صورت بدون شك اگر او را يكي از نوادر جهان و منزه‌ترين نوابغي كه گيتي تاكنون توانسته است پرورش دهد، به شمار نياوريم، ستم بزرگي را مرتكب شده‌ايم. همانا بايد او را بزرگ‌ترين و يگانه شخصيتي بدانيم كه قارة آسيا مي‌تواند به وجود چنان فرزندي برخود ببالد.
هرگاه وضع اعراب را قبل از ظهور محمد در نظر بگيريم و با اوضاع بعد از قيام او مقايسه كنيم، و هرگاه اندك تفكري در شعلة عشق و علاقه‌اي كه در قلوب پيروان او برافروخته شده و تا به امروز به همان حال باقي است توجه كنيم، به خوبي احساس مي‌كنيم كه اگر از تمجيد و تكريم چنان مرد بزرگ و فوق‌العاده‌اي خودداري كنيم بي‌انصافي است».(6)

قهرمان:
توماس كارلايل (7) (1795-1881م)، رجال‌شناس و متفكر انگليسي در كتاب «قهرمان وقهرمانيت» (8) درباره پيامبر اسلام صلي الله عليه وسلم چنين اظهار نظر كرده است:
«شما مي‌گوييد او را پيغمبر دانستند؟ بلي! او كسي است كه با آنها روبه‌رو بود، تك و تنها، روشن و آشكار، بدون اينكه در لباس اسرار و رموز مقدسي در آمده باشد، وضع او محسوس بود و مشهود؛ لباسش را خودش مي‌شست و كفش‌هايش را رفو مي‌كرد و مي جنگيد، مشورت مي‌كرد و در ميان آنها حكومت مي‌كرد و فرمانروايي داشت.
بايستي او را ديده باشند كه چه نوع شخصي بود. شما هر چه مي‌خواهيد او را بناميد، هيچ امپراطوري با تاج و زينت و زيور پادشاهي مانند اين مرد كه شخصاً جامه‌اش را مي‌شست مطاع نبود.
اين مردي كه مدت 23 سال با آن همه رنج و مشقت زندگي كرد، چنان آزمايش‌هايي عملي سخت و دشوار از خود نشان داد كه من او را «قهرمان» مي‌دانم و لازم است كه چنين عنواني داشته باشد».(9)

فرشته‌ي نجات:لئون تولستوي (10) (1828-1910م.) نويسندة مشهور روسي، از كساني است كه كتاب جالبي در رد اشخاصي كه پيامبر اسلام را به سلطنت‌طلبي و شهوت‌راني نسبت داده‌اند، به نام محمد [صلي الله عليه وسلم] تأليف كرد و ضمناً سخنان حكيمانه ايشان را هم در رسالة مخصوصي گردآوري و به زبان روسي ترجمه كرده و به عنوان «سخنان محمد» انتشار داده است. وي چنين نوشته است:
«جاي هيچگونه شبهه و ترديدي نيست كه پيغمبر اسلام [صلي الله عليه وسلم] از مصلحان بزرگ دنيا است، آن هم مصلحي كه به جامعة بشريت خدمات شاياني كرده است و اين فخر و مباهات براي او بس است كه يك ملت خونريز و وحشي را از چنگال اهريمنان عادات زشت و شنيع رهانيد و راه ترقي را به روي آنان باز كرد و حال آنكه هر مرد عاديي نمي‌تواند به چنين كار شگرفي اقدم كند و نتيحه بگيرد. بنابراين شخص پيغمبر اسلام [صلي الله عليه وسلم] سزاوار همه گونه احترام و اكرام مي‌باشد. شريعت اسلام به علت توافق آن با عقل و حكمت، در آينده عالمگير خواهد شد».(11)

فرمانرواي دادگستر:
فرانسوا ماري آروئه ولتر(12) (1694-1778م.) انديشمند، فيلسوف و نويسندة بزرگ فرانسوي در كتاب «كليات ولتر»(13) مي‌نويسد: «محمد [صلي الله عليه وسلم] بي‌گمان مردي بسيار بزرگ بود و مردان بزرگي نيز در دامن فضل و كمال خود پرورش داد. قانون‌گذاري خردمند، جهان‌گشايي توانا، فرمانروايي دادگستر و پيامبري پرهيزگار بود و بزرگترين انقلاب روي زمين را پديد آورد».(14)

مصلحي بزرگ در تاريخ جهان:
سير ويليام موئير(15) (1819-1905م.) مؤرخ صاحب‌نام انگليسي در كتاب «زندگاني محمد» مي‌نويسد: «دين محمد [صلي الله عليه وسلم] آسان بود و سخنانش واضح، و اعمالي كه انجام داده عقل را مبهوت مي‌كند. در تاريخ جهان مصلحي نبوده كه مانند محمد در مدتي كوتاه دلها را بيدار و اخلاق عمومي را تجديد (تهذيب) نموده و بناي فضيلت را استوار كرده باشد».(16)

بزرگ‌مردي نامي:
دكتر گوستاولوبون(17) (1841-1931م) نويسنده مشهور فرانسوي درباره شخصيت پيامبر اسلام چنين مي نويسد: «اگر بخواهيم عظمت و اهميت رجال بزرگ عالم را از روي آثار و كارهاي آنها بسنجيم، هرآيينه بايد گفت كه پيغمبر اسلام [صلي الله عليه وسلم] در ميان رجال تاريخ، يك رجل بسيار بزرگ نامي گذشته است .
مؤرخين قديم به واسطه تعصبات مذهبي، اهميتي به كارهاي او نداده‌اند، ولي در عصر حاضر مؤرخين نصاري [مسيحي] حاضر شده‌اند كه در اين باب از روي انصاف سخن گويند».(18)

انقلاب محمد صلي الله عليه وسلم و انقلاب فرانسه:
كونستان ويرژيل گيورگيو(19) (1916-1992م.) نويسندة رومانيايي كتاب «محمد پيغمبري كه از نو بايد شناخت»، مي‌نويسد: «انقلابي كه محمد مي‌خواست در آن موقع در عربستان به وجود بياورد، با توجه به رسوم و شعائر عرب و نفوذ فوق‌العادة رؤساي قبايل، و اينكه هر قبيله و طايفه يك واحد اجتماعي بزرگ را تشكيل مي‌داد، از انقلاب فرانسه بزرگ‌تر است.

هماي سعادت:
جرج برنارد شاو (21) ( 1856-1905م.) درام‌نويس ايرلندي كه از مشهورترين چهره‌هاي ادبيات معاصر و همتاي شكسپير در نمايشنامه‌نويسي، و استاد بذله‌گويي و طنز در زبان انگليسي است، مي‌نويسد: «به عقيدة من اگر به مردي مانند محمد [صلي الله عليه وسلم] زمام اختيار حكومت تمام دنيا را بسپارند، جهان و جهانيان تحت لواي حكومت اسلام رستگار خواهند شد و مكتب اسلام دنيا را به خير و سعادت و حل مشكلات زندگي هدايت خواهد كرد، تا بدان جا كه بر تمام عالم هماي سعادت پرتو خواهد افكند».

مصلح اجتماعي :
جان برناس، دين‌شناس مشهور، مي‌نويسد: «سراسر عالم اسلام، مردم اصول اساسي قوانين اخلاقي خود را از سرچشمه قرآن اخذ مي‌كنند. محمد [صلي الله عليه وسلم] در كردار و رفتار متابعين خود انديشة بسيار فرموده و بايد گفت كه براي آنها يك روش قانوني برقرار نمود كه بسيار واضح و صريح و به سوي هدف و مقصود واحدي سير مي‌كند و آن همانا بالا بردن سطح اخلاق آنها است. به طوري كه مقام اعراب را از عالم جدال و شقاق عشايري قديم ترفيع داده در يك سطح اخوت و برداري عام قرار داد. بنابراين عمل هر مسلمان از زن و مرد، از هنگام تولد تا زمان موت متوجه آن هدف مي‌باشد.
احكامي كه در حرمت شراب و قمار وارد شده است، همچنين قواعدي در باب روابط و مناسبات جنسي وضع كرده، دستور زندگاني اجتماعي افراد است و مقام زن را به رتبة اعلا بالا مي‌برد و از همان بدو تشريع، اين شارع بزرگ، در زندگاني پيروان خود تغييري فراوان ايجاد فرمود».(22)

صدايي از قلب طبيعت:
توماس كارلايل(1795-1881م) نويسنده ومؤرخ انگليسي دركتاب «تحقيقات» خود مي نويسد:
«اين فرزند صحرا با قلبي عميق و چشماني سياه و نافذ و با روح اجتماعي وسيع و پردامنه اي، همه نوع افكاري را با خود همراه داشت، غير از جاه‌طلبي. چه روحي آرام و بزرگ. او از كساني بود كه جز با شور عشق و حرارت سروكاري ندارند و از كساني بود كه طبيعت آنها را مخلص و صميمي قرار داده است، در حالي كه ديگران در طريق فرمول‌هاي (شعارهاي) گمراه‌كننده و بدعتها سير مي‌كردند و با همان حال راضي و خرسند بودند، اين مرد نمي‌توانست خودش را در آن شعارها بپيچد و محصور كند. رمز بزرگ هستي با همة دهشت و جبروت و با همة جلال و شكوه، در نظر او روشن و آشكار مي‌درخشيد. هيچگونه بدعت و ضلالتي آن حقيقت غيرقابل وصف را نمي‌توانست از او مكتوم و مسطور بدارد و نداي همان حقيقت بود كه مي‌گفت: من وجود دارم. آنچه در اين زمينه صداقت و واقعيت ناميديم در حقيقت امري است ملكوتي و جنبه‌اي است الهي.
كلام چنان مردي، صدايي است مستقيم از قلب طبيعت، مردم بايد به آن گوش بدهند و اگر به چنان كلامي گوش ندهند، به هيچ صدايي نبايد اعتنا كنند، زيرا همه چيز در برابر آنان مانند باد است.
از دوران قديم، چه در ضمن سياحت‌ها و چه در ضمن زيارت‌ها، هزار فكر در ذهن اين مرد وجود داشت؛ اوبه خود مي‌گفت: من چه هستم؟ اين شيء بيكران كه من در آن زندگي مي‌كنم و مردم آن را جهان مي‌نامند چيست؟ زندگي چيست؟ من بايد به چه معتقد باشم؟ من بايد چه بكنم؟ صخره‌هاي مهيب كوه حرا، كوي سينا، ريگستان‌هاي عزلت و انزوا جوابي به او نمي‌دادند. آسمان لاجوردي با همة عظمت و شكوه، با همة ستارگان درخشاني كه روي سرش جلوه‌گري داشتند، جوابي نمي‌دادند. از هيچ طرفي جوابي نمي‌رسيد فقط روح اين مرد و آنچه از الهامات خدا در آن جاي گرفته بود به او جواب مي‌داد و بس! ».(23)

جاذبه و شكوه محمد صلي الله عليه و سلم:
ادوارد گيبون (24) (1731-1794م.) مؤرخ صاحب‌نام انگليسي در كتاب «تاريخ انحطاط و سقوط امپراطوري روم» جلد پنجم، صفحة 335، چاپ لندن، به سال 39-1838م.، راجع به خصوصيات پيامبر اسلام صلي الله عليه وسلم چنين مي‌نويسد: «شخص محمد [صلي الله عليه و سلم] از لحاظ جمال و زيبايي صوري، امتيازاتي داشت، اين امتيازات را، جز از نظر كساني كه فاقد آنند، نمي‌توان ناچيز انگاشت.
او پيش از آن كه شروع به نطق و سخنراني كند، چه شنونده يك نفر بود و چه جمعي بودند، همه مجذوب لطف و محبت او مي‌شدند و توجه همه به طرف او جلب مي‌شد و صورت آراسته، سيماي موقر و باشكوه، چشمان نافذ، تبسم مليح و جاذب، محاسن پرمو، قيافه‌اي كه نماينده تمام احساسات روحي وي بود و بالاخره نكات و لطايفي را كه در محاوره به كار مي‌برد، همه را وادار مي‌كرد كه در برابر او صداي هلهلة تكريم بلند كنند.
در امور اجتماعي و كار هاي مربوط به زندگي، دقيقاً كليه آداب و رسوم كشورش را رعايت مي‌كرد. تواضع و احترام او در برابر اغنيا و ثروتمندان و در مقابل فقرا و بينوايان، همه و همه يكسان بود. وضوح و صراحتي كه در گفتار نشان مي‌داد، جاي اختفايي براي مقاصد نهايي او نمي‌گذاشت. آداب معاشرتي را كه در برابر دوستان از نظر رفاقت و سابقه نشان مي‌داد، همان بود كه به عموم افراد، از نظر بشردوستي رعايت مي‌كرد.
حافظه‌اش قوي و پر دامنه و هوش و ادراكش سهل و اجتماعي بود. نيروي تصورش عالي، قضاوتش صريح و روشن و سريع و قاطع بود. هم داراي قدرت فكر و انديشه بود و هم داراي قدرت عمل و اقدام.(25) اگر چه نقشة او به تدريج با موفقيت توسعه پيدا مي‌كرد با اين حال اولين فكر رسالت الهي وي داراي نشان نبوغ اصيل وعالي بود».(26)

اسلام در درون دنياي متمدن:
هميلتن گيب (27) (1895-1971م.) استاد دانشگاه لندن و اكسفورد (oxford) مي‌نويسد:
«اما شگفت‌انگيزتر از سرعت كشورگشايي‌ها، خاصيت نظم و ترتيب آنها بود، در طي سالها جنگ مي‌بايست خرابي‌هايي به بار آمده باشد؛ اما بر روي هم تازيان [مسلمانان] كه آثاري از ويراني برجاي نگذاشته بودند، راه را براي يكپارچه شدن اقوام و فرهنگ‌ها هموار مي‌كردند.
ساخت قانون و حكومتي كه محمد [صلي الله عليه وسلم] براي اخلاف خود، يعني خلفا به ميراث نهاده بود، ارزش خود را در ضبط و نظارت بر كارهاي اين سپاه بدوي به اثبات رسانده بود.
اسلام در درون دنياي متمدن خارجي به عنوان خرافات خام طايفه‌هاي غارتگر راه نيافت، بلكه به عنوان نيرويي اخلاقي معرفي شد كه احترام همگان را برمي‌انگيخت و به منزلة آييني منطقي كه مسيحيت روم شرقي و دين زرتشت را در ايران، يعني هر يك از اين دو كيش را در سرزمين و خاستگاه خويش، مي‌توانست به مبارزه بطلبد».(28)

بزرگ‌ترين بزرگان تاريخ انساني:
پروفسور ويل دورانت، مؤرخ مشهور آمريكايي، مي‌نويسد:
«اگر ميزان تأثير اين مرد بزرگ را در مردم بسنجيم، بايد بگوييم كه حضرت محمد [صلي الله عليه وسلم] از بزرگ‌ترين بزرگان تاريخ انساني است. وي در صدد بود سطح معلومات و اخلاق قومي را كه از فرط گرماي هوا و خشكي صحرا به تاريكي توحش افتاده بودند، اوج دهد. در اين زمينه توفيقي يافت كه از توفيقات تمام مصلحان جهان بيش‌تر بود. كمتر كسي را جز او مي‌توان يافت كه همه آرزوهاي خود را در راه دين انجام داده باشد، زيرا به دين اعتقاد داشت.
از قبايل بت‌پرست و پراكنده در صحرا، امتي واحد به وجود آورد. برتر و بالاتراز دين يهود و دين مسيح و دين قديم عربستان، آييني ساده و ديني روشن و نيرومند با معنوياتي كه اساس آن شجاعت و مناعت قومي بود، پديد آورد كه در طي يك نسل در يكصد معركه نظامي پيروز شد و در مدت يك قرن امپراطوري عظيم و پهناوري به وجود آورد و در روزگار ما نيروي مهمي است كه بر يك نيمة جهان نفوذ دارد».(29)

الگوي انقلاب‌آفرينان:
ژيل كوپل در كتاب «پيامبر و فرعون» مي‌نويسد:
«تاريخ، سنت و شرع اسلامي از همان آغاز، دو اصل مشخص و در واقع متناقض يعني تمايل به تلاش و سكوت را در خود پذيرا شدند.
در زندگاني محمد پيامبر اسلام [صلي الله عليه وسلم] دو مرحله وجود دارد. در مرحله‌اي كه معروف‌تر است و بيشتر از آن ياد شده است، محمد [صلي الله عليه وسلم] به عنوان حاكم مدينه، قاضي، فرماندة نظامي و سياستمدار ظاهر مي‌شود. اما مرحلة اوليه‌اي نيز پيش از هجرت محمد [صلي الله عليه وسلم] از مكه به مدينه وجود داشت، پيامبر قبل از حاكم شدن، رهبري جنبش در مكه را عهده‌دار بود. از آنجا كه اين مخالفت در وهلة اول ذاتاً جنبة مذهبي و اخلاقي داشت، خواه ناخواه يك اقدام سياسي را به خود گرفت. در اين مرحله پيامبر [صلي الله عليه و سلم] به عنوان منتقد و مخالف رژيم در مكه آغاز به كار كرد و موطن خود را به قصد مدينه ترك كرد و در آنجا با تشكيل يك دولت در تبعيد، به مفهوم امروزي، جنگ عليه [بت‌پرستان] مكه را تا پيروزي و فتح نهايي به راه انداخت.
ظهور آيين جديد خود نوعي پيكارجويي انقلابي با رهبري و نظام كهن به شمار مي‌رفت و هر دوي اينها، يكي توسط پيامبر و صحابه‌اش و ديگري توسط اسلام، سرنگون شده و ريشه‌كن شد. در اين دوره [= قبل از هجرت] نيز مانند دورة بعد، پيامبر و زندگي‌اش نمونه و سرمشق بود».(30)

تقليد از محمد صلي الله عليه وسلم:
پروفسور آنه‌ماري شيمل، اسلام‌شناس معاصر آلماني، مي‌نويسد:
«همين آرمان تقيلد از محمد است كه مسلمانان را از مراكش گرفته تا اندونزي به اين اندازه يكساني كردار بخشيده است، هر كس به هر جايي كه باشد، مي‌داند كه هنگام در آمدن به منزلي چگونه رفتار كند، كدام عبارت تعارف‌آميز را كار برد. در همنشيني از چه بپرهيزد. چگونه غذا بخورد. چگونه سفر كند. كودكان مسلمان قرن‌هاست كه به اين شيوه‌ها پرورش يافته‌اند و تنها در اين اواخر بود كه اين دنياي سنتي بر اثر هجوم فرهنگ تكنولوژيكي امروز از هم فروپاشيد».(31)
و دنكان بلاك مكدونالد مي‌گويد: «شخصيت حضرت محمد [صلي الله عليه وسلم] پس از گذشت چهارده قرن هنوز منبع سرشاري براي تقويت مسلمانان به شمار مي‌رود.» (32)
اين آرا و ديدگاه‌هاي برخي از انديشمندان غربي دربارة شخصيت والاي خورشيد نبوت، حضرت محمد مصطفي صلي الله عليه وسلم بود. اين گفتارها را از آن جهت به دل كاغذ سپرديم، تا هم عرض ارادتي به ساحت گرامي نبي رحمت پيامبر اسلام صلي الله عليه وسلم، آن محبوب دلهاي مؤمنان و حق‌باوران، داشته باشيم و هم چراغي فراروي شيفتگان غرب بيفروزيم، كه يار در خانه و ما گرد جهان مي‌گرديم.

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
پی نوشت ها
1ـ karen Armstrong .
2ـ Muhammad. A Biography of Propher .
3ـ آرمسترانگ، كارن، زندگي‌نامة پيامبر اسلام صلي الله عليه وسلم؛ ترجمة كيانوش حشمتي، تهران: حكمت، 1383، ص 63.
4ـ سايكس، سرپرسي؛ تاريخ ايران؛ ترجمة سيد محمدتقي فخر داعي گيلاني، چاپ ششم، تهران: دنياي كتاب، 1377، ج1، ص726.
5ـ John Daven Port .
6ـ ديون پورت، جان؛ عذر تقصير به پيشگاه محمد و قرآن، ترجمة سيد غلام‌رضا سعيدي، قم و تهران، دارالتبليغ اسلامي، [بي تا] ، ص: 13 –15.
7ـ Thomas Carlyle .
8 ـ Hero and Heroworship .
9ـ سعيدي، سيد غلام‌رضا، داستان‌هايي از زندگي پيامبر ما، چاپ سوم، قم، دفتر تبليغات اسلامي، 1373، ص153.
10ـ Tolstoi .
11ـ همان، ص21 .
12ـ Francois-Marie Arout Voltaire.
13ـ Oeuvres Completes vol . 24 p. 555..
14ـ ثواقب، جهانبخش؛ نگرشي بر رويارويي غرب با اسلام؛ قم، دفتر تبليغات اسلامي، 1379، ص350.
15ـ Sir. William Muir .
16ـ ابراهيم حسن، حسن؛ تاريخ سياسي اسلام، ترجمة ابوالقاسم پاينده، چاپ پنجم،[بي تا] جاويدان،1362،ج1،ص221.
17ـ Goustawe Lebon .
18ـ ثواقب، جهانبخش، نگرشي بر رويارويي غرب با اسلام، ص 356.
19ـ Gheorghiu Constantin Yirgil.
20ـ گيورگيو، كونستان ـ ويرژيل؛ محمد پيغمبري كه از نو بايد شناخت؛ ترجمة ذبيح‌الله منصوري؛ چاپ دوازدهم، [بي جا] مجله خواندني‌ها، [بي تا]، ص:160-163.
21ـ Shaw Georg Bernard.
22ـ بايرناس، جان، تاريخ جامع اديان؛ ترجمة: علي‌اصغر حكمت؛ تهران: انتشارات علمي و فرهنگي، [بي تا] ، ص 496.
23ـ ديون پورت، جان؛ عذر تقصير به پيشگاه محمد و قرآن، ص 75- 77.
24ـ Edward Gibon.
25ـ ديون پورت، جان؛ عذر تقصير به پيشگاه محمد و قرآن، ص 16-17.
26ـ سعيدي، سيد غلام‌رضا، داستانهايي از زندگي پيامبر ما، ص 155- 156.
27ـ Gibb. Hamilton. Alexander Rosskeen Sir.
28ـ هملتين گيب، اسلام، بررسي تاريخي؛ ترجمة منوچهراميري، چاپ دوم، تهران: نشر علمي و فرهنگي، 1380 ، ص24.
29ـ نيك‌بين، نصرالله؛ اسلام از ديدگاه دانشمندان غرب؛ سيمان دورود؛ [بي تا]، ص38 .
30ـ كوپل، ژيل؛ پيامبر و فرعون؛ ترجمة حميد احمدي ، تهران: كيهان، 1366، صص 8-9.
31ـ شيمل، آنه ماري، محمد رسول خدا، ص97.
32ـ عقاد، عباس محمود؛ اسلام در قرن بيستم، مترجم: حميدرضا آژير، مشهد،آستان قدس رضوي، 1369، "برگرفته از فصلنامه دينی , علمی, فرهنگی, اجتماعی،ندای اسلام ، زیر نظردارعلوم زاهدان".

 

نظر اهل سنت درمورد حدیث استخلاف (انت منی بمنزله هارون...)چیست؟

Posted by محمد

نظر اهل سنت درمورد حدیث استخلاف (انت منی بمنزله هارون...)چیست؟

حدیث استخلاف
“أنت منی بمنزلة هارون من موسی إلا أنه لا نبی بعدی”[1].
تو در نزد من به منزله هارونی در نزد موسی، جز اینکه بعد از من پیغمبری نیست.
عده ای از فرق اسلامی استدلال کرده اند که موسی علیه السلام هارون را جانشین خود کرد و مادامی که علی به منزله هارون باشد پس بعد از پیامبر صلى الله علیه وسلم  خلیفه و جانشین است.
جوابش به فرض صحت آن این است که:
اصل قضیه این است که آن حضرت صلى الله علیه وسلم  به غزوه تبوک متوجه شد و به جهت مصلحتی حضرت علی را در خانه خود گذاشت، از این وجه به ذهن حضرت علی ملالی رسید که وقت جنگ چرا همراه آن حضرت نباشد آن حضرت صلى الله علیه وسلم  فرمودند که:
“ألا ترضی أن تکون منی بمنزلة هارون من موسی”.
أخرجه الترمذی والحاکم من حدیث سعد قال: سمعت رسول الله صلى الله علیه وسلم  یقول لعلی وخلفه فی بعض مغازیه، فقال له علی: یا رسول الله! تخلفنی مع النساء والصبیان؟! فقال له رسول الله: “أما ترضی أن تکون منی بمنزلة هارون من موسی إلا أنه لا نبوة بعدی”.
حاصل این است که: حضرت موسی در وقت غیبت خود به کوه طور حضرت هارون را خلیفه ساخت.
در حضرت هارون سه خصلت بود:
1- از اهل حضرت موسی بود.
2- خلیفه او بعد از غیبت بود.
3- نبی بود.
حضرت علی رضى الله عنه  در دو خصلت اول با هارون شریک است، اما خصلت سوم مخصوص هارون علیه السلام است که نبی بود.
این معنا با خلافت کبری که بعد از وفات آن حضرت صلى الله علیه وسلم  می باشد هیچ ربطی ندارد. زیرا آن حضرت در هر غزوه شخصی را امیر مدینه مقرر می ساخت (خلافت صغری) و اگر آن حضرت صلى الله علیه وسلم  مرادش خلافت کبری می بود تشبیه می داد به حضرت یوشع که خلیفه حضرت موسی بعد از وفات او بود نه به حضرت هارون.
زیرا حضرت هارون در وقت غیبت حضرت موسی به جانب طور خلیفه بود، نه بعد از وفات او. موسی علیه السلام، هارون را در زمان حیات خود جانشین خویش کرد نه بعد از مرگ و اگر به خاطر اینکه رسول الله صلى الله علیه وسلم  او را در زمان حیاتش جانشین خود کرده، همان طور که موسی علیه السلام حضرت هارون را جانشین خود نمود، لازمه اش این باشد که بعد از پیامبر صلى الله علیه وسلم  حضرت علی جانشین آن حضرت می باشد، لازمه این قول این است که عبدالله ابن مکتوم نیز شایسته و سزاوار خلافت می باشد.

چون پیامبر در بعضی از غزوات او را جانشین خویش کردند. همان طور که در غزوه ذات الوقاع در سال 4 هجری ابوذر رضى الله عنه  را جانشین خود کرد.
هارون قبل از موسی علیه السلام فوت کرد پس وجه تشبیهی را که بیان کرده اند از نظر ما سندی ندارد.[2]

عدم رغبت حضرت علی به خلافت
حضرت علی رضى الله عنه  خطاب به حضرت طلحه و زبیر زمانی که می خواستند با او بیعت کنند فرمود:
(والله ما کانت لی فی الخلافة رغبة ولا فی الإمارة أربة ولکنکم دعوتمونی إلیها وحملتمونی علیها)[3].
حضرت علی بار دیگر نفرت خود را از خلافت تذکر می دهد. کسی که همواره از خلافت گریزان باشد و صریحاً قسم یاد کند که من به خلافت رغبت نداشتم و طلحه و زبیر مرا به قبول آن وادار کردند. اگر ما بگوییم علی خلیفه بلافصل است و خلافت را از او غصب کرده اند حرکت حضرت علی را صحیح ندانسته ایم علی دروغ نمی گوید، علی از حق نفرت ندارد، علی به وزارت مایل است نه به خلافت.
در این جا نه فقط از شغل خلافت اظهار نفرت می کند بلکه از مقام ولایت هم عدم رغبت خود را اعلان می دارد. چرا؟
به جهت اینکه افتخار علی با علم و فضل و تقوا و شجاعت و اخلاق و مزایای فطری است نه خلافت و ولایت. جای شک و تردید نیست اگر با التماس و فشار خلافت بر او تحمیل نمی کردند، ممکن نبود طبعاً زیر بار خلافت برود.
زیرا خلافت چنانچه قبلاً ذکر شد جز زحمت و مشقت و مسئولیت و خطر جانی حاصل افتخاری ندارد و به همین سبب بود که ابوبکر رضى الله عنه  هم از قبول آن اکراه داشت.


--------------------------------------------------------------------------------
1. مسلم 7/120.
2.شرح عقاید اهل سنت ص 270 و 271.
3. خطبه 198 ص 20 نهج البلاغه شرح ابن ابی حدید.

محمدصلى الله علیه وسلم الگویی بی نظیر در شكیبایی

Posted by محمد

محمدصلى الله علیه وسلم الگویی بی نظیر در شكیبایی
نوشته: امیرا شراوی
تهیه كننده: استاد احسان اشرفی

آیا تا به حال به شما توهین شده است؟
آیا تا به حال مورد آزار و ستم واقع شده اید؟
اگر چنین اتفاقی برایتان افتاده است به من بگویید كه چه احساسی در مورد شخصی كه به شما ستم وتوهین كرده دارید؟
به من بگویید اگر قادر به انتقام گیری باشید چه كاری انجام می دهید؟
تا شما به پاسخ سوال فكر كنید، داستانی را برای شما تعریف می كنم. 1400 سال پیش مردی عرب شروع به دعوت كردن مردم به پرستش خداوند، آفریدگار جهان كرد. او از طرف خداوند آمده بود تا كافران را به یكتا پرستی دعوت كند اما این كار واقعا مشكل بود.
حضرت محمد، درود خداوند بر او باد، با تمامی انواع سختی ها و آزار و اذیت حتی از طرف فامیلش مواجه بود 
عموی او، ابولهب و همسرش ام جمیله در راس این افراد قرار داشتند. آن ها در راس اهانت به پیغمبر و تحریك مردم در عدم راستگویی پیغمبر بودند. حتی ام جمیله عادت به پرتاب كردن خار و خاشاك به طرف او داشت.
كافران قبیله قریش عادت به پرتاب كردن آشغال به صورت مباركشان در حال عبادت داشتند. دخترش فاطمه اغلب صورت پیغمبر را پاك می كرد.
آن ها اقدام به شكنجه كردن پیروان ضعیف او كردند و از هر روش ممكنی استفاده می كردند. آن ها بنی هاشم و بنی عبد المطلب را در محاصره قرار دادند و آن ها را از هر لحاظی تحریم كردند.
پیامبر و پیروانش نزدیك بود از گرسنگی تلف شوند.
كافران قریش می گفتند كه او انسان دیوانه نیست بلكه جادوگر یا شاعری است كه شنوندگانش را تحت تاثیر قرار می دهد علی رغم همه این وقایع او برای آن ها دعا می كرد و از خداوند برای آن ها طلب آمرزش می كرد و آن ها را به راه راست هدایت می كرد و آن ها این را نمی دانستند.
بعد از اینكه حضرت محمد ، درود خدا بر او باد، وارد مكه شد، كافران تقریبا بدون هیچ جنگی محاصره و  دستگیر شدند. تصور می كنید كه او چه كرد؟..... او آن ها را رها كرد و فكر انتقام را نكرد.
این چهره واقعی از شكیبایی حضرت محمد كه درود خداوند بر او باد است.

مرد یهودی:
حضرت محمد همسایه ای یهودی داشتند كه عادت داشت هر روز در هنگام خروج پیامبر، بر سر راه او زباله و جسد حیوانات مرده را پرت كند. از این مرد چند روزی خبری نشد. حضرت محمد تصمیم گرفت به در منزل او برود و از او سوال كند. پیامبر او را مریض یافت و به عیادت او رفت.

چه كسی تو را از دست من محافظت می كند؟
عوف ابن حارث بر علیه مسلمانان می جنگید. او همه را متعجب كرد و قتی به پیامبر رسید و با شمشیرش پیامبر را تهدید كرد و از او پرسید " چه كسی تو را از دست من محافظت می كند؟" پیامبر جواب دادند:
"خداوند". شمشیر از دست عوف ابن حارث افتاد و پیامبر آن را برداشت. نوبت پیامبر بود تا از او بپرسد كه "چه كسی تو را از دست من محافظت می كند؟" عوف از او تقاضای بخشش كرد. پیامبر گفت كه آیا اسلام می آوری؟ او گفت كه نه، ولی دیگر با مسلمانان نمی جنگد. پیامبر او را رها كرد. وقتی عوف به طرف دوستانش برگشت گفت كه بهترین مرد روی زمین را دیده است.

مگر او انسان نیست؟
پیامبر با چند تن از همراهانش به تشییع جنازه یك نفر رفتند. پیامبر در جایی ایستاد و برای او طلب آمرزش كرد. همراهانش متعجب شدند زیرا مراسم یك یهودی بود.
پیامبر پرسیدند: " مگر او انسان نیست؟!"

این ها مثال هایی محدود از شكیبایی پیامبر بودند. زندگی او سرشار از مثال هایی از صبر و شكیبایی است.
سلام و صلوات خداوند بر او باد.
http://www.55a.net/firas/farisi/?page=show_det&id=173&select_page=25

ما تو را در برابر استهزاء كنندگان بسنده ايم

Posted by محمد

ما تو را در برابر استهزاء كنندگان بسنده ايم
شيخ دكتر ناصربن سليمان العمر
سنت خداوند در مورد كساني كه رسولش صلي الله و عليه و سلم را بيازارند چنين است كه اگر در اين دنيا به دست مسلمانان به جزاي خود نرسند ،‌ خداوند خود از آنها انتقام خواهد گرفت و به تنهايي آنها را به سزاي اعمالشان خواهد رساند.حوادث سيرت نبوي و بعد از عهد نبوت كه بر اين قضيه دلالت مي كند ،‌بسيارند.و خداوند متعال مي فرمايد: { فَاصْدَعْ بِمَا تُؤْمَرُ وَأَعْرِضْ عَنِ الْمُشْرِكِينَ . إِنَّا كَفَيْنَاكَ الْمُسْتَهْزِئِينَ } (الحجر: 95)
«پس آشكارا بيان كن آنچه را كه بدان فرمان داده مي شوي و به مشركان اعتنا مكن. ما تو را در برابر استهزاء كنندگان بسنده ايم.»
داستان سبب نزول اين آيه و هلاكت تك تك مسخره كنندگان مشهور است و اهل سيرت و تفسير آنرا ذكر نموده اند .آنها تعدادي از رؤساي قريش از جمله: وليد بن مغيرة ، عاص بن وائل و أسودان ابن المطلب و ابن يغوث و حارث بن قيس بوده اند 
و هنگامي كه رسول الله صلي الله و عليه و سلم به كسري و قيصر نامه نوشت و هر دو اسلام نياوردند . قيصر به نامه رسول الله صلي الله عليه و سلم و سفيرش احترام گذاشت و پادشاهيش محفوظ ماند.شيخ الاسلام ابن تيمية در كتاب «الصارم» مي گويد: حكومت تا به امروز در خاندانش باقي است. و پيوسته حكومت در بعضي از سرزمينهايشان به ارث مي رسد.ولي كسري نامه رسول الله صلي الله و عليه و سلم را پاره كرد و او را به مسخره گرفت در نتيجه خداوند پس از اندكي او را كشت و پادشاهيش را پاره پاره نمود و و حكومت كسري نابود گرديد. و اين قضيه – والله اعلم- متحقق شدن سخن خداوند متعال است كه: { إن شانئك هو الأبتر} (الكوثر: 3)
و هر كسي كه به او دشنام دهد يا با او دشمني كند يا بغض نسبت به او روا بدارد ،‌خداوند دودمانش را نابود مي گرداند و خودش و آثارش را محو مي كند.و گفته شده كه اين آيه در مورد عاص بن وائل يا عقبة بن أبي معيط يا كعب بن الأشرف نازل شده كه خداوند قادر و متعال آنها را سخت نابود ساخت.و سخنان مشهوري كه تاريخ و واقعيت آنرا تصديق نموده اينست كه « گوشت علما مسموم است» پس چه رسد به گوشت پيامبران عليهم السلام.و در حديث صحيح از رسول الله صلي الله و عليه و سلم روايت شده كه فرمود: (يقول الله تعالى من عادى لي وليا فقد بارزني بالمحاربة).
"خداوند متعال مي فرمايد هركس با دوست من دشمني كند پس قطعا كه مرا به مبارزه طلبيده است”.
اكنون حال كسي كه به دشمني با پيامبران بپردازد چيست؟
يا ناطح الجبل العـالي ليثلـمه *** أشفق على الرأس لا تشفق على الجبل
اهل سنت عقيده دارد كه كسي كه صحابه اي را، مخصوصا صحابه اي كه فضيلت او به تواتر رسيده ،‌ مورد آزار و اذيت قرار دهد( مانند دشنام دادن و لعنت كردن او ،‌چه در حيات و چه پس از فوت آنها). بر لبه پرتگاه جهنم ايستاده و بايد تنبيه و تعزير شود چه رسد به كسي كه پيامبري از پيامبران خدا را مورد اذيت قرار دهد ،‌چه رسد آن شخصي كه حضرت محمد صلي الله و عليه و سلم را اذيت كند؟
 
إِنَّ الَّذِينَ يُؤْذُونَ اللَّهَ وَرَسُولَهُ لَعَنَهُمُ اللَّهُ فِي الدُّنْيَا وَالآخِرَةِ وَأَعَدَّ لَهُمْ عَذَاباً مُهِينا (الأحزاب:57).
«كساني كه خدا و پيغمبرش را آزار مي رسانند خداوند آنان را در دنيا و آخرت نفرين ميكند وعذاب خواركننده اي براي ايشان مهيا مي سازد».
و اگر داستان پيامبراني كه در قرآن آمده را بخواني مي فهمي كه امتهايشان هنگامي كه به آزار و اذيت پيامبران پرداخنتد يا با آنها با قول و عمل ناشايست رفتار نمودندهلاك شدند.همانند بني اسرائيل كه خوارو ذليل شده و و مستحق غضب خداوند گشته اند و به سبب كشتن به ناحق پيامبران و كافرشدنشان فريادرسي به دادشان نرسيد چنانچه خداوند در كتابش مي فرمايد: : { ضُرِبَتْ عَلَيْهِمُ الذِّلَّةُ أَيْنَ مَا ثُقِفُوا إِلا بِحَبْلٍ مِنَ اللَّهِ وَحَبْلٍ مِنَ النَّاسِ وَبَاءُوا بِغَضَبٍ مِنَ اللَّهِ وَضُرِبَتْ عَلَيْهِمُ الْمَسْكَنَةُ ذَلِكَ بِأَنَّهُمْ كَانُوا يَكْفُرُونَ بِآيَاتِ اللَّهِ وَيَقْتُلُونَ الأَنْبِيَاءَ بِغَيْرِ حَقٍّ ذَلِكَ بِمَا عَصَوْا وَكَانُوا يَعْتَدُونَ } ( آل عمران:112).
« آنان هر كجا يافته شوند (مهر) خواري بر ايشان خورده است مگر با پيمان خدا و پيمان مردم و آنان شايسته خشم خدا شده اند و )مهر) بيچارگي بر ايشان خورده است. چرا كه آنان به آيات خدا كفر مي ورزيده اند و پيغمبران را به ناحق مي كشته اند. اين به خاطر سركشي و تجاوز مي باشد»همانا مجرد بيرون راندن پيامبر، سبب از بين رفتن امنيت و اذن وقوع عذاب است و به همين دليل خداوند متعال مي فرمايد: { وَإِنْ كَادُوا لَيَسْتَفِزُّونَكَ مِنَ الأَرْضِ لِيُخْرِجُوكَ مِنْهَا وَإِذاً لا يَلْبَثُونَ خِلافَكَ إِلا قَلِيلاً } (الإسراء:76{،
« و نزديك بود آنان(مشركين مكه) تو را از سرزمين(مكه). بركنند(و محيط آن را برايت غير قابل تحمل كرده). تا تو را از آنجا بيرون كنند( اگر آنان چنين مي كردند) در اين صورت بعد از تو جز مدت كوتاهي نمي ماندند».
حال كه اين جزاي بيرون راندن پيامبر است پس جزاي آنكه مسخره ، استهزاء و آزار و اذيت مي كند چيست؟
شايد كسي يافت نشود كه پيامبري از پيامبران خدا را اذيت نموده و سپس توبه نكرده باشد مگر اينكه ناچارا بايد به عذاب سختي گرفتار آيد.شيخ الاسلام ابن تيميه بعد از ذكر حديث انس بن مالك رضي الله عنه كه مي فرمايد: شخصي نصراني بود كه اسلام آورد و سوره بقره و آل عمران را مي خواند و براي رسول الله صلي الله و عليه و سلم مي نوشت سپس به نصرانيت باز گشت و مي گفت: محمد صلي الله عليه و سلم چيزي نمي دانست مگر آنچه كه من براي او مي نوشتم. پس خداوند او را ميراند . او را دفن كردند. پس از آن زمين او را بيرون راند. گفتند اين كار محمد و يارانش است كه چون از دين آنها برگشته قبرش را نبش كرده اند و او را بيرون انداخته اند . سپس آنها زمين را كندند و تا آنجايي كه مي توانستند عميق نمودند. سپس فردا ديدند كه دوباره زمين او را پس داده و فهميدند كه اين ، كار انسان نيست. و اين حديث صحيح است و نزد امام بخاري و ديگران ( ابن كثير). ثابت مي باشد.شيخ الاسلام در شرح اين حديث مي گويد: اين امر غيرطبيعي بر هر شخص آشكار مي سازد كه اين عقوبت به سبب آن چيزي است كه او گفته بود و او دروغ گو بوده . مرده هاي ديگر چنين بلايي بر سرشان نمي آيد و ديگر اينكه اين گناه، بسيار بزرگتر از مجرد ارتداد است زيرا كه همه مرتدين به چنين بلايي دچار نمي شوند و خداوند از كساني كه به رسولش طعنه زده و دشنام مي دهند و به دينش پشت مي كنند و دروغ مي بندند اگر مردم نتوانند از او انتقام بگيرند و حد را بر او جاري سازند ،‌ انتقام مي گيرد
و نظير آنچه كه ذكر شد را بعضي از مسلمانان عادل و اهل علم و دانش از آنچه كه خود چندين بار آن را هنگام محاصره قلعه ها و دژهاي روميان در سواحل شام تجربه كرده اند حكايت مي كنند.مي گويند: ما قلعه هاي شهر را يك ماه يا چندين ماه محاصره مي نموديم بدون اينكه بتوانيم به آن نفوذ كنيم تا آنجا كه نزديك بود مأيوس شده كه ناگهان افراد درون قلعه به رسول الله صلي الله عليه و سلم دشنام مي دادند كه سبب گشوده شدن قلعه و تسهيل كار بر ما مي شد و يك روز يا دو روز بيشتر طول نمي كشيد كه ناگهان مكان فتح مي گرديد و در ميان آنها ضعف و هزيمت رخ مي داد. و هنگامي كه آنها چنين سخناني مي گفتند با اينكه قلبهايمان از خشم نسبت به آنچه مي گفتند آكنده بود ولي فرارسيدن پيروزي را بشارت مي گرفتيم. و همچنين بعضي از دوستان مورد اعتماد براي من تعريف كرده اند كه مسلمانان مغرب با مسيحيان چنين احوالي بر آنها گذشته است. و سنت خداوند اينست كه دشمنانش را گاهي با فرستادن عذاب از نزد خويش و گاهي با دست بندگان مؤمنش مجازات كند.و در جاي ديگر مي گويد: خبر چنين رويدادهايي در موارد متعددي به ما رسيده است. و همانا خداوند متعال در بيان به عهده گرفتن شرارت آنها مي فرمايد: { قُولُوا آمَنَّا بِاللَّهِ وَمَا أُنْزِلَ إِلَيْنَا وَمَا أُنْزِلَ إِلَى إِبْرَاهِيمَ وَإِسْمَاعِيلَ وَإِسْحَاقَ وَيَعْقُوبَ وَالأَسْبَاطِ وَمَا أُوتِيَ مُوسَى وَعِيسَى وَمَا أُوتِيَ النَّبِيُّونَ مِنْ رَبِّهِمْ لا نُفَرِّقُ بَيْنَ أَحَدٍ مِنْهُمْ وَنَحْنُ لَهُ مُسْلِمُونَ . فَإِنْ آمَنُوا بِمِثْلِ مَا آمَنْتُمْ بِهِ فَقَدِ اهْتَدَوْا وَإِنْ تَوَلَّوْا فَإِنَّمَا هُمْ فِي شِقَاقٍ فَسَيَكْفِيكَهُمُ اللَّهُ وَهُوَ السَّمِيعُ الْعَلِيمُ } (البقرة 136-137.)
« بگوييد ايمان داريم به خدا و آنچه بر ما نازل گشته و آنچه بر ابراهيم، اسماعيل، اسحاق، يعقوب و اسباط نازل شده است و به آنچه براي موسي و عيسي آمده است و به آنچه براي پيغمبران از طرف پروردگارشان آمده است ميان هيچيك از آنان جدايي نمي اندازيم و ما تسليم خدا هستيم . اگر آنان ايمان بياورند همچنان كه شما ايمان آورده ايد و بدان چيزهايي كه شما ايمان داريد ايشان نيز ايمان داشته باشند بي گمان رهنمود گشته اند و اگر پشت كنند پس راه اختلاف و دشمنانگي را در پيش گرفته اند و خدا تو را بسنده خواهد بود و او تو را از ايشان نجات خواهد داد و او شنوا و بينا است». و چه فاصله است بين اهل اسلام و متقياني كه به تمامي پيامبران ايمان دارند و آنها را تعظيم و توقير مي كنند و آنهايي كه به دشمني با پيامبرانشان در گذشته و حال پرداخته و اين عمل را از يكديگر به ارث مي برند.بي شك دولتهايي كه از عمل جاهلان خويش كه در آبروي انبياء افتاده اند، چشم پوشي مي كند از مذمت به دور نخواهند ماند.زيرا خداوند اذن به هلاكت شهرها و قريه هاي ظالم نموده است و مسلما ظلمي بزرگتر از دشمني با پيامبران نيست. زيرا اين امر مخالف قوانين آسماني است همانگونه كه مخالف نظم و قوانين كافران زميني است و دولتهاي غربي آن هنگام كه عدالت را برپا نكنند ديگر چيزي از بنيانهاي فراوان آنها باقي نخواهد ماند.و چه بسا درافتادن بعضي از غربي ها با نبي اكرم نشانه اي از هلاكت تمدنشان و نزديك شدن زوال آن است.زيرا آنها به اهانت ، دشنام و ناسزا روي نياورده اند مگر بعد از اينكه منطقي را نيافته و دچار فقر دليل شده اند و بلكه حجت بالغه اسلام و براهين نوراني دين بر آنها چيره گشته و راهي جز دشنام دادن و ناسزا گفتن نيافته اند كه نشاندهنده حقد و كينه اي است كه از مسلمانان در دلهاي خود دارند و از اين امر غافل مانده اند كه اين كار نمايان كننده اسرار دلهايشان به سبب عجز از آوردن برهان و حجت و جواب دادن با منطق و علم و انصاف است.آنگاه كه تمدن معنوي آنها در برابر تمدن اسلام فروپاشيد به مسخره و دشنام روي آوردند.و تو تعجب مي كني از دولتهايي كه دانايانشان عذر نادانان را مي خواهند با اين دليل كه آزادي از بين نرود با وجود اينكه رفتارشان با كسي كه با «سامي»(يهودي). دشمني ورزد يا او را مسخره كند متفاوت است و همين كافيست كه به بيانيه اخير آمريكا در مورد آزادي كه به خاطر تحقيق و شفاف سازي نسبت به دشمنان يهود در دانمارك به وقوع پيوست و تلاشهايي كه دولت در اين باره اتخاد نمود و بين آنچه كه كم عقلي- ازديدگاه خودشان – با آبروي مسلمانان صورت گرفت را نظر كني. البته جدا از مسخره هايي كه همواره نسبت به اسلام و رسول الله صلي الله و عليه و سلم آنجا تكرار مي گردد. و از اينرو آشكار مي شود كه مسئله دموكراسي و قضيه آ‍زادي و قوانين سازمان ملل كه به زعم آنها قابل احترام است ،‌ مخصوصا مسائل مربوط به دين،‌ اموري هستند كه نزد آنها داراي معيارهاي چندگانه مي باشند و آنچه كه نزد آنها معتبر است همان چيزي است كه موافق اعتقادات،‌فرهنگ و دين آنها باشد.پس هنگامي كه اين قضايا آشكار شد بدان كه از واجبات مسلمان دفاع از آبروي رسول الله صلي الله عليه و سلم در حد استطاعت چه به صورت قولي و چه به صورت عملي است و نيز بايد تلاش كنند تا ظالم را به حساب عمل خويش رسانده و عقوبتي كه مستحقش است را به او برسانند چنانچه خداوند متعال مي فرمايد:
}
لِتُؤْمِنُوا بِاللَّهِ وَرَسُولِهِ وَتُعَزِّرُوهُ وَتُوَقِّرُوهُ وَتُسَبِّحُوهُ بُكْرَةً وَأَصِيلاً } (الفتح:9)،
«تا به خدا و پيغمبرش ايمان بياوريد و خدا را ياري كنيد و او را بزرگ داريد و سحرگاهان و شامگاهان به تسبيح و تقديسش بپردازيد».
وقال: { إِلاّ تَنْصُرُوهُ فَقَدْ نَصَرَهُ اللَّهُ) (التوبة:40)،
« اگر او را ياري نكيند خدا او را ياري كرده است».
و از تناقضات آشكاري كه بسياري از مسلمانان در آن واقع شده اند كوتاهيشان نسبت به دفاع از رسول الله صلي الله و عليه و سلم است در حالي مي بيني با ادعاي محبت رسول الله صلي الله و عليه و سلم مولودهاي بزرگ و پرشور بر پا مي كنند.پس آيا مي توان برپايي چنين جشنهايي كه چه بسا ديگران را به عدم محبت نبي اكرم متهم مي كنند، در برابر كوتاهي در دفاع از رسول الله صلي الله و عليه و سلم قرار داد؟
و آيا كساني كه تلاش مي كنند مسأله ي كم عقلي – به گفته غربي ها- را به ميان بكشند و بر اساس اينكه اين مسئله شايسته نيست به آن توجه شود زيرا از قبيل سخن گفتن در مورد مردگان است، انصاف در حق رسول الله صلي الله و عليه و سلم را رعايت نموده اند؟ آيا اين علاج درست قضيه است؟ و آيا اين ميزان برخورد در نزد مسلمانان است؟
مگر نه اينكه اگر به يك حاكم يا پادشاه و يا رئيسي مسخره مي شد آيا ديگر دولت مسخره كننده مي توانست با حاكم مسخره شده با نام آزادي بيان رابطه داشته باشد؟
آيا مسلماني قبول مي كند كه دولت اسلامي به خاطر مسائل كوچك و قضاياي حاشيه اي با دولت غربي قطع رابطه كند ولي در مقابل مسخره به پيامبر اسلام صلي الله و عليه و سلم آب از آب نجنبد؟
قطعا دفاع از رسول الله صلي الله و عليه و سلم و مجازات متعدي از روش صحابه و سلف بزرگوار امت با قول و عمل و يا با هردو مي باشد. و چه انسانهايي كه نفس خويش را در اين راه فدا نمودند. مگر اينكه مسلمان قدرت اين را نداشته باشد كه جان خود را در اين راه فدا كند و هنگامي كه توانايي مقابله را نداشته باشد اجازه دارد سكوت كند و در روايت عمار رضي الله عنه – در مورد اكراه و قول خداوند متعال : { إلاّ مَنْ أُكْرِهَ } «مگر كسي كه مجبور شود»كه آيه دلات بر اين قضيه دارد و همچنين حديث جابر در مورد قتل كعب بن الاشرف توسط محمد بن مسلمة بر چنين معنايي دلات مي كند و آنچه كه نزد اهل علم معروف است.و هر كس وضعيتش اين چنين بود بايد يقين بداند كه خداوند انتقام پيامبرش را مي گيرد و مجرم به فلاكتي از فلاكتها در اين دنيا دچار مي گردد و الا در روبروي خويش:يوم عبوس قمطرير شـره *** في الخلق منتشر عظيم الشان
و از خواري دنيا همين بس كه در حالي مي ميرد كه زبانهاي ميلياردها او را تا روز قيامت لعنت مي كند زيرا مسلمانها ممكن است امور زيادي را فراموش كرده و به آن بي توجه شوند اما آنها هيچوقت فراموش نمي كنند و نمي بخشند كسي را كه به پيامبرشان صلي الله و عليه وسلم اسائت كند اگر چه خود را به پرده هاي كعبه بياويزد و مخصوصا بعد از وفات پيامبر صلي الله و عليه و سلم . و تاريخ بر اين حقيقت گواه است.و اينجا از خداوند درخواست مي كنم كه نصرت پيامبرش را به تعجيل بياندازد و اسلام و اهلش را عزت دهد براستي كه او بر اين كار بسيار تواناست و استجابت كننده .وصلي الله و سلم علي نبينا محمد و علي آله و صحبه و أجمعين

ترجمه: بيداري اسلامي


رد شبهاتي پيرامون عصمت پيامبران

Posted by محمد

رد شبهاتي پيرامون عصمت پيامبران
تأليف: المحسن قاسم درويش فخرو ( رحمه الله)
مترجم: عبدالرقيب

پيامبران عليهم الصلاة و السلام در بين مخلوقات از همه شرافتمندتر و پاكتر بودند و بيشتر از همه تقواي خداوند را داشته و دارند و از او مي ترسند و برگزيدگاني هستند كه مردم بايد به آنها تأسي جويند و اقتدا نمايند.بر ما واجب است كه اين مقام را براي آنها محفوظ داريم و زبان خويش را از سخن چراني حول آنها بصورت انتقاد و يا اتهام دور گردانيم. اما نفسهايي كه فسق و فجور بر آنها غالب است زبان خويش را بر عليه آنها بصورت تهمت و عيب جويي دراز كرده و جز به صورت نادر پيامبري را باقي نگذاشته اند مگر اينكه او را متهم به ارتكاب گناه و يا از او عيب جويي كرده باشند؛ با اين كار در صدد از بين بردن اقتدار


آنها و متهم كردنشان به نقص و در كل ايراد گرفتن از قرآن كه احوال آنها را بيان مي دارد، مي باشد.ممانعت از اين كار در جهت دفع تهمت از انبياء به خاطر حفاظت از دين و رعايت حق آنها مي باشد. قبل از اينكه به تفصيل اقدام به رد اتهامات عليه انبياء نماييم دوست داريم كه يك نكته اساسي را بيان داريم و آن اينكه سلف صالح اتفاق دارند كه در مقام وحي و تبليغ خطا و اشتباه در حق پيامبران غير قابل تصور مي باشد اما در مقام و موقعيت غير از تبليغ، گناهان صغيره اي كه در انجامش پستي و بي ارزشي موجود نيست در صورتي كه پيامبري مرتكب آن شود و بر انجام آن پافشاري ننمايد و به دنبال آن توبه و انابه مي كنند، وجود دارد.و با اين توضيح، علتي كه طعنه زنندگان به آن استناد مي كنند و مي گويند چگونه خطا نمودن بر پيامبران جايز است در حاليكه آنها مورد تأسي و اقتداي مردمند، باطل مي گردد. ما در جواب آنها مي گوييم ترس از حاصل شدن اشتباه در تأسي به پيامبران در صورت ارتكاب خطا وقتي متحمل و قابل تصور بود كه آنها خطا كنند و بر آن بمانند و ديگران را نسبت به انجام آن هوشيار و آگاه نگردانند؛ در آن صورت اقتدا كننده دچار اشتباه مي شد چون پيروي از پيامبر بر او واجب است ولي در صورت اطلاع دادن از آن، اشتباهي صورت نخواهد گرفت بلكه از طريق ديگري ميدان اطاعت و فرمانبري به روي او باز مي گردد كه آن تبعيت و بازگشت نيكو به سوي خداوند متعال با توبه كردن است و با اين حال مقام اقتدا و الگو بودن براي پيامبران باقي مانده و شرافت عبادت پروردگار با انجام توبه و بازگشت به سوي او برايشان حاصل مي گردد.در خلال بحث معلوم شد آنچه كه ايراد گيرندگان و طعنه زنندگان در حق انبياء بيان مي دارند علاوه بر افتراء و تهمتهايي كه زده اند از چند حالت خارج نيست.
1.
يا اينكه ناشي از بدفهمي مسئله مي باشد.
2.
يا اينكه موردي است كه قبل از نبوت اتفاق افتاده است.
3.
و يا كاري است كه خلاف اولي از او سرزده است يا اينكه خطا و اشتباهي بوده كه از آنها توبه كرده و خداوند نيز آنها را عفو كرده و بخشيده است.بنابراين براي هيچ فردي جايز نيست آن را وسيله نقص و يا اثبات گناه براي آنها قرار دهد.در آنچه كه خواهد آمد اين صورتها را با مثالهايي توضيح مي دهيم تا براي خوانندگان گرامي روشن شود كه شبهات مخالفان هرگز نمي تواند به صلاحيت اسلام خدشه وارد كند و طعنه و ايراد آنها باعث ثبات و موفقيت حق خواهد شد.صورت اول: چيزهايي كه به پيامبران نسبت داده اند بر اساس بد فهمي بوده است. از آن جمله چيزي است كه در مورد ابراهيم عليه السلام مدعي هستند كه گويا ايشان به خاطر اعلان ربوبيت ستارگان دچار شرك شده است و در اين كار به فرموده خداوند متعال استناد مي كنند{ وَكَذَلِكَ نُرِي إِبْرَاهِيمَ مَلَكُوتَ السَّمَوَاتِ وَالْأَرْضِ وَلِيَكُونَ مِنَ الْمُوقِنِينَ*فَلَمَّا جَنَّ عَلَيْهِ اللَّيْلُ رَأَى كَوْكَبًا قَالَ هَذَا رَبِّي فَلَمَّا أَفَلَ قَالَ لَا أُحِبُّ الْآفِلِينَ*فَلَمَّا رَأَى الْقَمَرَ بَازِغًا قَالَ هَذَا رَبِّي فَلَمَّا أَفَلَ قَالَ لَئِنْ لَمْ يَهْدِنِي رَبِّي لَأَكُونَنَّ مِنَ الْقَوْمِ الضَّالِّينَ*فَلَمَّا رَأَى الشَّمْسَ بَازِغَةً قَالَ هَذَا رَبِّي هَذَا أَكْبَرُ فَلَمَّا أَفَلَتْ قَالَ يَا قَوْمِ إِنِّي بَرِيءٌ مِمَّا تُشْرِكُونَ*إِنِّي وَجَّهْتُ وَجْهِيَ لِلَّذِي فَطَرَ السَّمَوَاتِ وَالْأَرْضَ حَنِيفًا وَمَا أَنَا مِنَ الْمُشْرِكِينَ}[1] «و همچنين ملكوت آسمانها و زمين را به ابراهيم نمايانديم تا او از يقين كنندگان باشد چون شب رسيد و تاريك شد ستاره اي را ديد؛ گفت: اين پروردگار من است. و آنگاه كه از ديده ها پنهان شد گفت: من افول كنندگان را دوست ندارم و هنگامي كه ماه را ديد كه طلوع نموده گفت: اين پروردگار من است و هنگامي كه فرو رفت گفت: اگر پروردگارم مرا هدايت نكند البته از گروه گمراهان خواهم شد و وقتي كه طلوع خورشيد را ديد گفت: اين پروردگار من است اين بزرگتر است ولي آنگاه كه غايب شد گفت: اي قوم من از آنچه شريك خداوند قرار مي دهيد بيزارم و من روي خود را متوجه كسي كردم كه آسمانها و زمين را آفريده در حاليكه خواهان حق هستم و من از مشركان نمي باشم”.
جواب اين است كه ابراهيم عليه السلام همان چيزي را گفت كه در مقام و موقعيت مناظره و گفتگو از آن بحث مي شود. ايشان ستارگان، خورشيد و ماه را كه قومش مدعي ربوبيت آنها بودند بر آنها عرضه داشت و با دليل عقلي ربوبيت را از آنها منتفي كرد آنگاه با يك نتيجه گيري منطقي بر باطل بودن معبودانشان آنها را مورد خطاب قرار داد و گفت:{يَا قَوْمِ إِنِّي بَرِيءٌ مِمَّا تُشْرِكُونَ*إِنِّي وَجَّهْتُ وَجْهِيَ لِلَّذِي فَطَرَ السَّمَوَاتِ وَالْأَرْضَ حَنِيفًا وَمَا أَنَا مِنَ الْمُشْرِكِينَ} «اي قوم من از آنچه شريك خداوند قرار مي دهيد بيزارم و من روي خود را متوجه كسي كردم كه آسمانها و زمين را آفريده در حاليكه خواهان حق هستم و من از مشركان نمي باشم”.
اگر بگويند چطور ابراهيم با قومش در مورد نفي ربوبيت ستارگان بحث كرد در حاليكه آنها بت مي پرستيدند چيزي كه از سنگ ساخته شده بود؟ خواهيم گفت: ابراهيم در باره نفي ربوبيت ستارگان با آنها بحث كرد تا برايشان روشن نمايد كه منتفي بودن ربوبيت خداهايي كه آنها مي پرستيدند به طريق اولي مي باشد چون هرگاه ربوبيت ستارگاني كه هم بزرگتر و هم داراي منفعت بيشتري براي مردمند ثابت شود اين امر دليل محكمي براي نفي شدن ربوبيت از بتها و چيزهاي ديگري كه در مرتبه پايين تري از آنها هستند و مردم مشغول عبادتشان هستند مي باشند چون فرق بسيار زيادي در بين ستارگان و بتهايي كه آنها بدون كوچكترين منفعتي از جانبشان مشغول عبادت كردن آنها بودند وجود داشت.و باز از جمله ايراداتشان چيزي است كه در حق ابراهيم مدعي آن هستند و آن اينكه گويند: ايشان هنگامي كه در مورد چگونگي زنده كردن مردگان سؤال مي كند دچار شك در قدرت پروردگار شده است و ترديد و شك در قدرت خداوند كفر است و براي اين ادعا به آيه زير استناد مي كنند:{ وَإِذْ قَالَ إِبْرَاهِيمُ رَبِّ أَرِنِي كَيْفَ تُحْيِي الْمَوْتَى قَالَ أَوَلَمْ تُؤْمِنْ قَالَ بَلَى وَلَكِنْ لِيَطْمَئِنَّ قَلْبِي قَالَ فَخُذْ أَرْبَعَةً مِنَ الطَّيْرِ فَصُرْهُنَّ إِلَيْكَ ثُمَّ اجْعَلْ عَلَى كُلِّ جَبَلٍ مِنْهُنَّ جُزْءًا ثُمَّ ادْعُهُنَّ يَأْتِينَكَ سَعْيًا وَاعْلَمْ أَنَّ اللَّهَ عَزِيزٌ حَكِيمٌ} «آنگاه كه ابراهيم گفت: پروردگارا به من نشان بده كه چگونه مردگان را زنده مي كني؟ خداوند فرمود: آيا به آن ايمان نداري؟ گفت: بلي ولي مي خواهم قلبم آرام گيرد. گفت: چهار عدد پرنده را بگير و پيش خود آنها را به هم زن و قطعه قطعه نما بعد بر سر هر كوهي قسمتي را قرار بده و آنگاه آنها را فرا خوان مي بيني كه با عجله به سويت مي شتابند و بدان پروردگارت قدرتمند و حكيم است”. و همچنين به حديثي كه امام بخاري رحمه الله از ابوهريره رضي الله عنه روايت مي كند استناد مي كنند كه در آن رسول الله صلي الله عليه و سلم مي فرمايد:**نَحْنُ أَحَقُّ بِالشَّكِّ مِنْ إِبْرَاهِيمَ إِذْ قَالَ رَبِّ أَرِنِي كَيْفَ تُحْيِي الْمَوْتَى قَالَ أَوْ لَمْ تُؤْمِنْ قَالَ بَلَى وَلَكِنْ لِيَطْمَئِنَّ قَلْبِي**[2] (ما شايسته تر به شك نسبت به ابراهيم هستيم هنگامي كه گفت: پروردگارا به من نشان بده كه چگونه مردگان را زنده مي كني. گفت: آيا ايمان نداري؟ گفت: ايمان دارم فقط براي اطمينان قلبي خواهان آن هستم).
جواب اين است كه: آنچه از ابراهيم عليه السلام صادر شده است شك در قدرت پروردگار نيست چون او نپرسيده كه خداوندا آيا شما مي توانيد مردگان را زنده كنيد؟ پس چگونه آن سؤال را شك مي دانيد؟ بلكه از چگونگي و كيفيت زنده شدن مردگان سؤال كرده است و سؤال كردن در مورد چگونگي نيز سؤال از حالت چيزي است كه نزد سؤال كننده و سؤال شده وجودش ثابت و قطعي است و سؤال از چيزي كه وجودش مشكوك است معني ندارد. در صورتي كه سؤال مورد نظر براي شك و ترديد در قدرت بود بايستي صيغه آن اينگونه ادا مي شد:"هل تستطيع يا رب أن تحيى الموتى؟" [اي پروردگار آيا قادر هستي مردگان را زنده كني؟] و چگونه ممكن است كه ابراهيم در قدرت خداوند شك كند در حاليكه در مبارزه با نمرود به آن استناد مي جويد و مي فرمايد: پروردگار من كسي است كه زنده مي كند و مي ميراند و او كسي است كه خورشيد را از شرق وارد مي نمايد. بنابراين به عموم قدرت پروردگار براي اثبات ربوبيتش استناد مي كند.سببي كه باعث شد ابراهيم درخواست چگونگي زنده شدن مردگان را بنمايد اين بود كه هنگام مباحثه با نمرود وقتي كه گفت: پروردگار من زنده مي كند و مي ميراند، نمرود نيز مدعي اين كار شد و در اينجا بود كه ابراهيم چگونگي وقوعش را از خداوند خواستار شد و او دوست داشت كه اين كار پروردگارش را ببيند تا يقينش افزايش يابد همانگونه كه در حديث آمده:**لَيْسَ الْخَبَرُ كَالْمُعَايَنَةِ**[3] (شنيدن كي بود مانند ديدن).
امام قرطبي مي گويد: ابراهيم عليه السلام در زنده كردن مردگان به وسيله خداوند هيچگاه شك نكرد فقط درخواست مشاهده آن را نمود و سبب آن اين است كه نفسها خواهان عرضه شدن ديدنيهايي هستند كه نسبت به آنها مطلع گشته اند. و امام طبري مي گويد: درخواست كردن ابراهيم از پروردگارش در مورد چگونگي زنده شدن مردگان تنها براي مشاهده چيزي بود كه از خبر آن مطلع شده بود.اما در مورد فرموده رسول الله صلي الله عليه و سلم كه مي فرمايد:**نَحْنُ أَحَقُّ بِالشَّكِّ مِنْ إِبْرَاهِيمَ** معنايش اين است كه در صورتي كه ابراهيم شك كننده بود ما از او شايسته تر به شك بوديم و حال آنكه ما شك نمي كنيم و ابراهيم عليه السلام نيز شك نكرد. بنابراين معناي حديث بر نفي شك از ابراهيم عليه السلام بنا شده است.و از جمله مثال در مورد بدفهمي نصوص و حمل كردنش بر چيزي كه قابليت آن را ندارد طعنه و ايراد گرفتن ظالمانه از انبياء عليهم السلام مي باشد چنانكه كساني در مورد لوط عليه السلام گفته اند: او توكلش بر خداوند كم بوده و بطور كلي بر اسباب اعتماد كرده است و براي اثبات آن به آيه زير استناد مي جويند: {قَالَ لَوْ أَنَّ لِي بِكُمْ قُوَّةً أَوْ آوِي إِلَى رُكْنٍ شَدِيدٍ}[4] «گفت: اگر قدرت آن را داشتم و يا عشيره اي به عنوان تكيه گاه براي پناه جستن داشتم به آن تكيه مي كردم”. و مي گويند: چيزي كه ما را بر صحت فهم خويش رهمنون مي باشد اين است كه رسول الله صلي الله عليه و سلم، لوط عليه السلام را براي اينكار مورد سرزنش قرار مي دهد و مي فرمايد:** وَيَرْحَمُ اللَّهُ لُوطًا لَقَدْ كَانَ يَأْوِي إِلَى رُكْنٍ شَدِيدٍ**[5] (خداوند لوط را مورد رحم خويش قرار دهد چنانچه به تكيه گاه محكم پناه مي جست).
در جواب مي گوييم: اين نشانه بدفهمي شما نسبت به آن حال و وضعي است كه لوط عليه السلام چنان سخناني را در آن ايراد كرد و نسبت به علتي است كه او را به آن سخنان واداشت. پيامبران عليهم الصلاة و السلام در ميان اقوامشان مبعوث شده و همانها وسيله اي براي ممانعت و تعدي ديگران به آنها مي شدند لذا پيامبران خدا از ميان شريف ترين قبايل از جهت قوت و قدرت مبعوث مي شدند به همين دليل هر چند به او ايمان نمي آوردند ولي تكيه گاهي جهت حمايتش در مقابل حيله و مكر دشمنانش بودند. چنانكه خداوند در مورد شعيب مي فرمايد: {وَلَوْلَا رَهْطُكَ لَرَجَمْنَاكَ}[6] «و اگر گروه و قبيله ات نبود تو را سنگسار مي كرديم”. و بني هاشم نيز از جهت حمايت و تكيه گاه همينطور بودند ولي لوط در ميان قومش مبعوث نشد بلكه در مكاني كه به آنجا هجرت كرده بود، در سرزمين شام مبعوث شده لذا در ميان قومي كه در بينشان مبعوث گرديده غريب بود و در ميانشان عشيره و قبيله اي نداشت به همين دليل هنگامي كه ترسيد قومش مهمانانش را دچار افتضاح كنند آرزو نمود اي كاش بين عشيره و طايفه اش بود و او را حمايت و دشمنانش را از او منع مي كردند و اين امر به كار بردن اسباب عادي است و درخواستي مشروع مي باشد ولي هنگامي كه اين اسباب تواناني لازم خويش را در دفع مشكلات از دست دادند اولي و شايسته اين است كه بنده ياري و كمك را از خداوند متعال بخواهد كه او ياري دهنده و كمك كننده مي باشد و از اينجاست كه رسول الله صلي الله عليه و سلم وي را سرزنش و برايش مغفرت و رحمت را خواهان مي باشد و مي فرمايد: **يَغْفِرُ اللَّهُ لِلُوطٍ إِنْ كَانَ لَيَأْوِي إِلَى رُكْنٍ شَدِيدٍ**[7] (خداوند لوط را ببخشد اگر بر تكيه گاه محكم پناهنده مي شد). و مي فرمايد:** وَيَرْحَمُ اللَّهُ لُوطًا لَقَدْ كَانَ يَأْوِي إِلَى رُكْنٍ شَدِيدٍ**[8] (خداوند لوط را مورد رحم خويش قرار دهد چنانچه به تكيه گاه محكم پناه مي جست).
صورت دوم: چيزهايي را به پيامبران نسبت داده شده ولي وقوعشان قبل از نبوت بوده است.مي گويند: آدم عليه السلام معصيت كرد و توسط شيطان دچار لغزش گرديد و جهت اثبات آن به فرموده خداوند متعال استناد مي جويند:{فَأَكَلَا مِنْهَا فَبَدَتْ لَهُمَا سَوْءَاتُهُمَا وَطَفِقَا يَخْصِفَانِ عَلَيْهِمَا مِنْ وَرَقِ الْجَنَّةِ وَعَصَى آدَمُ رَبَّهُ فَغَوَى}[9] «از آن درخت خوردند آنگاه شرمگاهايشان آشكار گرديد و شروع به پوشاندن خويش به وسيله برگ درختان بهشت كردند و آدم پروردگارش را نافرماني كرد بنابراين اغوا شد يعني راه را گم كرد”. و در سوره بقره آيه 36 مي فرمايد:{فَأَزَلَّهُمَا الشَّيْطَانُ عَنْهَا} «شيطان آن دو را از آنجا دچار لغزش كرد”.
جواب اين است كه: آنچه در مورد آدم عليه السلام در اينجا روي داده قبل از نبوت بوده است بنابراين درست نيست كه آن را وسيله طعنه زدن به او قرار داد. امام ابوبكر بن فورك گويد: اين جريان مربوط به قبل از نبوت آدم بوده است و دليل آن فرموده پروردگار است كه مي فرمايد:{ ثُمَّ اجْتَبَاهُ رَبُّهُ فَتَابَ عَلَيْهِ وَهَدَى}[10] «سپس پروردگارش او را برگزيد، توبه اش را قبول كرد و او را هدايت نمود”. و آنگاه مي گويد كه برگزيدن و هدايت آدم بعد از عصيان و نافرماني بوده است و اگر قبل از آن بود دليل جواز گناه به صورت واحد در مورد آنها بود و همچنين قبل از نبوت شريعتي براي پيامبران وجود ندارد كه بر ما تصديق آن واجب باشد و اما زماني كه از طرف پروردگار به سوي مردم مبعوث شدند، امين و معصوم در رساندن پيام پروردگارند و گناه گذشته به آن ضرري نمي رساند.اگر گفته شود چگونه وقايع روي داده را به قبل از نبوت آدم مرتبط مي داريد مگر نبوت همان وحي كردن از جانب پروردگار نيست؟ در حاليكه آيات و احاديث ناطق به آنند كه خداوند با آدم قبل از خروج از بهشت سخن گفته است.مي گوييم: نبوت در اينجا منتفي است زيرا آن تنها وحي نيست بلكه وحي كردن به شخص نبي براي يك شريعت جديد و يا تجديد شريعت قبلي است و اين چيزي است كه دلايل موجود آن را در مورد آدم نمي رساند كه در بهشت همراه همسرش به او شريعتي داده شده باشد. بنابراين صحيح ترين سخن در اين مورد اين است كه آنچه در مورد آدم روي داده قبل از نبوتش بوده است. تنها چيزي كه احتمال داشتن شريعتي را براي آدم عليه السلام قبل از آن نافرماني ممكن مي سازد توبه اي است كه بعد از ارتكاب نافرماني اقدام به آن كرد ولي اين كار نه به واسطه شريعت بلكه تنها به خاطر صفا و پاكي نفس و شناخت مقام و منزلت پروردگار از جانب آدم عليه السلام تحقق يافت. خداوند متعال مي فرمايد:{ فَتَلَقَّى آدَمُ مِنْ رَبِّهِ كَلِمَاتٍ فَتَابَ عَلَيْهِ إِنَّهُ هُوَ التَّوَّابُ الرَّحِيمُ}[11] «آدم از پروردگارش كلماتي را دريافت نمود آنگاه خداوند توبه اش را پذيرفت كه او توبه پذير مهربان است”.
از جمله مثالهايي كه خالفان باز در اين زمينه بيان داشته اند و به خاطرش مي خواهند قرآن را زير سؤال ببرند آن هم موردي است كه قبل از نبوت در مورد موسي عليه السلام روي داده و آن ارتكاب جرم قتل است و براي آن به قرآن استناد مي جويند:{وَدَخَلَ الْمَدِينَةَ عَلَى حِينِ غَفْلَةٍ مِنْ أَهْلِهَا فَوَجَدَ فِيهَا رَجُلَيْنِ يَقْتَتِلَانِ هَذَا مِنْ شِيعَتِهِ وَهَذَا مِنْ عَدُوِّهِ فَاسْتَغَاثَهُ الَّذِي مِنْ شِيعَتِهِ عَلَى الَّذِي مِنْ عَدُوِّهِ فَوَكَزَهُ مُوسَى فَقَضَى عَلَيْهِ قَالَ هَذَا مِنْ عَمَلِ الشَّيْطَانِ إِنَّهُ عَدُوٌّ مُضِلٌّ مُبِينٌ}[12] «هنگامي كه مردم شهر در بي خبري بودند موسي به شهر درآمد؛ دو نفر را ديد كه با همديگر مي جنگند يكي از آن دو از قوم موسي و ديگري از طايفه دشمنان او بود. آنگاه شخصي كه از طايفه موسي بود او را به كمك طلبيد، موسي به كمكش شتافت و با يك مشت آن مرد را از پاي درآورد و گفت: اين كار از شيطان است هر آينه شيطان دشمن گمراه كننده آشكاري است”. سپس مي گويند كه موسي عليه السلام از ارتكاب آن پشيمان شد و همين ندامت باعث شد كه در حضور پروردگار در شفاعت پيش قدم نشود چنانكه در حديث شفاعت كه طولاني است بيان گرديده**فَيَأْتُونَ مُوسَى فَيَقُولُونَ يَا مُوسَى أَنْتَ رَسُولُ اللَّهِ فَضَّلَكَ اللَّهُ بِرِسَالَتِهِ وَبِكَلَامِهِ عَلَى النَّاسِ اشْفَعْ لَنَا إِلَى رَبِّكَ أَلَا تَرَى إِلَى مَا نَحْنُ فِيهِ فَيَقُولُ إِنَّ رَبِّي قَدْ غَضِبَ الْيَوْمَ غَضَبًا لَمْ يَغْضَبْ قَبْلَهُ مِثْلَهُ وَلَنْ يَغْضَبَ بَعْدَهُ مِثْلَهُ وَإِنِّي قَدْ قَتَلْتُ نَفْسًا لَمْ أُومَرْ بِقَتْلِهَا نَفْسِي نَفْسِي نَفْسِي**[13] (در روز قيامت مردم پيش موسي مي آيند و مي گويند: اي موسي تو رسول خدا هستي و خداوند به واسطه رسالت و سخن گفتن با شما، تو را برتري داده است. پيش پروردگارت براي ما شفاعت كن. مگر نمي بيني ما در چه وضع و حالي هستيم؟ در جواب مي گويد: پروردگارم امروز چنان خشمگين است كه نه در گذشته و نه در آينده بدين صورت خشمگين نخواهد شد من كسي را بدون اينكه مأمور به كشتن او باشم، كشتم. من هم اكنون در فكر خود مي باشم. خودم، خودم، خودم).
در اين باره نيز مي گوييم: آنچه كه مخالفان در حق موسي عليه السلام بيان كرده اند مربوط به قبل از نبوتش بوده است چنانكه خداوند متعال مي فرمايد:{قَالَ أَلَمْ نُرَبِّكَ فِينَا وَلِيدًا وَلَبِثْتَ فِينَا مِنْ عُمُرِكَ سِنِينَ*وَفَعَلْتَ فَعْلَتَكَ الَّتِي فَعَلْتَ وَأَنْتَ مِنَ الْكَافِرِينَ*قَالَ فَعَلْتُهَا إِذًا وَأَنَا مِنَ الضَّالِّينَ*فَفَرَرْتُ مِنْكُمْ لَمَّا خِفْتُكُمْ فَوَهَبَ لِي رَبِّي حُكْمًا وَجَعَلَنِي مِنَ الْمُرْسَلِينَ}[14] «گفت: اي موسي آيا تو را در ميان اهل خويش در دوران بچگي نپروراندم؟ و سالها عمر خويش را در ميان ما گذراندي و انجام دادي آنچه را مي خواستي و از جمله ناسپاسان بودي. گفت: من آن كار را كرده و از جمله گمراهان بودم سپس گريخته و از عقوبت شما ترسيدم آنگاه پروردگارم مرا دانش آموخت و از جمله پيامبران قرار داد”. موسي قصد كشتن او را نداشت بلكه هدفش دفاع از برادرش بود بنابراين مرتكب قتل عمد نشد و به خاطر اين كار موسي از خداوند درخواست بخشش نمود و خداوند نيز او را بخشد چنانكه مي فرمايد:{قَالَ رَبِّ إِنِّي ظَلَمْتُ نَفْسِي فَاغْفِرْ لِي فَغَفَرَ لَهُ إِنَّهُ هُوَ الْغَفُورُ الرَّحِيمُ}[15] «گفت: پروردگارا به درستي كه به نفس خويش ظلم كردم، مرا ببخش، آنگاه پروردگار او را بخشيد كه به راستي او صاحب بخشش و رحمت است”.
صورت سوم: ايرادهايي را به پيامبران نسبت مي دهند كه در حقيقت امر خلاف اولي است يعني انجام ندادنش بهتر بود.از جمله اين امورات اين است كه مي گويند: سليمان عليه السلام روزي كه به سركشي اسبانش رفت چنان مسرور و خوشحال شد كه وقت نمازش سپري گذشت و هنگامي كه به سبب اين كار دچار تنگي در وقت نماز شد اقدام به سر بريدن آنها نمود كه اين كار به هدر دادن و اتلاف مال است و كشتن اسبان به ناحق است و باعث به تأخير افتادن بيشتر نماز است و مي گويند اين آيه ما را به آن دلالت مي كند:{وَوَهَبْنَا لِدَاوُدَ سُلَيْمَانَ نِعْمَ الْعَبْدُ إِنَّهُ أَوَّابٌ*إِذْ عُرِضَ عَلَيْهِ بِالْعَشِيِّ الصَّافِنَاتُ الْجِيَادُ*فَقَالَ إِنِّي أَحْبَبْتُ حُبَّ الْخَيْرِ عَنْ ذِكْرِ رَبِّي حَتَّى تَوَارَتْ بِالْحِجَابِ*رُدُّوهَا عَلَيَّ فَطَفِقَ مَسْحًا بِالسُّوقِ وَالْأَعْنَاقِ}[16] «سليمان را به داود عطا كرديم بنده اي نيكو و رجوع كننده به خدا بود. ياد كن هنگامي كه شامگاهان اسبان تيزرو را بر او عرضه داشتند. آنگاه گفت: من اين اسبان را چون رغبت به مال دوست داشتم و مرا از ذكر پروردگارم باز داشتند چنانچه آفتاب در پرده پنهان شد(نماز عصر فوت شد) دستور داد اين اسبها را بر من باز گردانيد پس شروع به دست رسانيدن به ساقها و گردنها كرد و اين را كنايه از بريدن سرها و ساقها دانسته اند”.
در جواب مي گوييم: در آيات به صورت صريح بيان نشده كه سليمان نماز واجب را ضايع كرده است بلكه آنچه در آيات تصريح شده اين است كه او را از ذكر خداوند به خود مشغول داشته اند و احتمال دارد كه مقصود از ذكر خدا نماز واجب باشد و شايد هم نماز نافله و يا ذكر باشد ولي به هر صورت در آيه ذكر نشده كه او عمداً ذكر خداوند را ترك كرده است بلكه در آيه بيان شده كه به واسطه مشغول شدن به كار اسبها ذكر خدا را فراموش كرد.و همچنين در آيه به صراحت سربريدن و كشتن اسبها و به صورت بيهوده دور انداختنشان را بيان ننموده است بلكه تنها در آن به دست كشيدن به ساقها و گردنها تصريح و بعضي از مفسران نيز گفته اند به خاطر دوست داشتنشان غبار را از گردن و ساقهايشان دور نموده و هركس مقصود از آن را هم ذبح و سر بريدن دانسته، دور انداختن گوشت اسبان را بيان نكرده است و ظن غالب در مورد ايشان اين است كه هنگام ذبح، گوشتشان را صدقه دهد چون در ذبح و صدقه دادنشان رضايت پروردگار سبحان وجود دارد. گويا سليمان به پروردگارش مي گويد: چيزي كه باعث مشغول شدنم شد تا ذكر تو را فراموش كنم هم اكنون سر بريده و در راهت صدقه ميدهم. و با اين توضيح روشن مي شود كه مشغول شدن سليمان عليه السلام به واسطه اسبهايش از ذكر خداوند تنها يك ترك اولي و رها كردن يك امر شايسته بود و جزو معصيت و گناه محسوب نمي شود و چه بسا جزو فراموشي هايي باشد كه انسان به خاطر آن مؤاخذه نمي شود.در اينجا بعضي از شبهات مخالفان در حق انبياء عليهم الصلاة و السلام مطرح گرديد و ما هم به آن جواب داديم ولي ظن و گمان ما اين نيست كه نمي توان بيشتر در اين مورد توضيح داد بلكه فكر مي كنيم ما با اين كار دروازه هايي را به سوي حق گشاده ايم كه به واسطه روشني آنها تاريكي هاي باطل را از بين مي بريم و براي هر مسلماني شايسته است هر گاه در مورد پيامبران و دينش شبهه اي از انواع شبهات را بر او عرضه كردند با حجت و برهان به مقابله با آن برخيزد و براي اين كار در نوشته ها و كتب اهل علم به تفحص و جستجو بپردازد و از متخصصين در اين رشته بپرسد تا تحقق بخش عملي به اين آيه قرآن باشد كه مي فرمايد:{فَاسْأَلُوا أَهْلَ الذِّكْرِ إِنْ كُنْتُمْ لَا تَعْلَمُونَ}[17]
و صلي الله علي محمد و علي آله و صحبه و سلم


________________________________________
[1]
انعام75- 79
[2]
رواه بخاري و مسلم
[3]
رواه امام احمد
[4]
هود 80
[5]
متفق عليه
[6]
هود 91
[7]
رواه بخاري
[8]
رواه بخاري
[9]
طه 121
[10]
طه 122
[11]
بقره 37
[12]
قصص 15
[13]
رواه بخاري
[14]
شعراء 18- 21
[15]
قصص 16
[16]
ص 30- 33
[17]
نحل 43